زن بود با تمام صفاتش ولي كمي شر بود
زن بود با تمام وقارش٬ زني موقر بود
در بيت بيت هر غزلم بوي عشق جريان داشت
بر بركه ي غمين دلم عكس مه شناور بود
زن بود با تمام شكر خنده هاي پر ابهام
لوحي سفيد داشت كه از عشق من مكدر بود
زلفي سياه ريخته بر نيمه اي ز ماه رخش
شام هزار قصه ي دزدان عقل از سر بود
هر چند ماه چهره ي او در مدار وصل نبود
اندر سياه چاله ي چشمش دلم مسخر بود
در انتهاي راه صدايش غمي نشسته غمين
بر بوم چشم هاي ترش غصه اي مصور بود
گرم نگاه نافذ او گشتم و ندانستم
كاين تك نگاه غرق محبت نگاه آخر بود...
|
+| نوشته شده توسط
غریبه در شنبه هفتم دی 1387
|