تبليغاتX
غزلستان - غزل 8
سلام من به محرم
 غزل 8
 

زن بود با تمام صفاتش ولي كمي شر بود

زن بود با تمام وقارش٬ زني موقر بود

در بيت بيت هر غزلم بوي عشق جريان داشت

بر بركه ي غمين دلم عكس مه شناور بود

زن بود با تمام شكر خنده هاي پر ابهام

لوحي سفيد داشت كه از عشق من مكدر بود

زلفي سياه ريخته بر نيمه اي ز ماه رخش

شام هزار قصه ي دزدان عقل از سر بود

هر چند ماه چهره ي او در مدار وصل نبود

اندر سياه چاله ي چشمش دلم مسخر بود

در انتهاي راه صدايش غمي نشسته غمين

بر بوم چشم هاي ترش غصه اي مصور بود

گرم نگاه نافذ او گشتم و ندانستم

كاين تك نگاه غرق محبت نگاه آخر بود...

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 
 
بالا