
يك شاخه نور همدم لبهاي شعر من
يك حلقه دود مانده ز جا پاي شعر من
يك قطره اشك راوي صد يادگار تلخ
غلطان به پيش چشم تماشاي شعر من
صحراي دستهاي تو و دست يك رقيب
درياي بي كران تمناي شعر من
آن آخرين نگاه زمستانيت هنوز
سر ميزند به خاطر تنهاي شعر من
با رفتنت بهار ز تقويم رخت بست
گشته خزان رفيق شكيباي شعر من
رفتي به اين اميد كه تنها شوم ولي
يك شاخه نور ماند به لبهاي شعر من...
|
+| نوشته شده توسط
غریبه در شنبه هفتم دی 1387
|