ميزند يك پك ديگر به لب سيگارش
خيره مانده است به ميز و ورق و خودكارش
خواست تا يك غزل تازه بگويد اما
باز ترسيد به جايي نرسد اشعارش
گفتن يك غزل ساده كه راحت شده بود
نكند فكر لبي باز كند دشوارش
باز هم فال زد و باز همان فال قديم
باز آن شعر كه هر روز كند تكرارش
"اي كه از كوچه معشوقه ما مي گذري
بر حذر باش كه سر مي شكند ديوارش"
*وامي از حافظ
|
+| نوشته شده توسط
غریبه در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388
|