از تيغ چشم هاي تو خونها چكيده است
شمشير ابروان تو سر ها بريده است
ما كشته ي نگاه تو هستيم و مفتخر
كاين دل به راه عشق تو در خون تپيده است
نقاش روزگار ز بهر جنـــــــــون مــــــــــا
در بوم چشم هاي تو دريا كشيده است
وقتي سپيده دم بگشايي دو چشم خويش
گويي كه آفتاب ز دريا دميده است
عكس غروب چون كه ميفتد به چشم تو
انگار لحظه هاي قيامت رسيده است
زيبا تر از نگاه تو در هفت آسمان
من مطمئنم عالم و آدم نديده است
نتوان ز وصف چشم تو گفتن در اين دو بيت
هر گردشي ز چشم تو صدها قصيده است...
|
+| نوشته شده توسط
غریبه در شنبه هفتم دی 1387
|