غزل غزل به درازا کشید حرف من و...
به گوش آنکه نباید رسید حرف من و...
به چشم خواهش من خیره شد شبیه قدیم
و باز هم به میانه کشید حرف "من و
تو مث شعر سیاه و سپید میمونیم...
چرا به زور تحمل کنید حرف منو؟؟؟"
سکوت کردم و بعدش سکوت بعد سکوت
بدون آنکه بداند شنید حرف من و...
سکوت کرد٬ سکوت و نگاه کرد به من...
نگاه کرد که بینش پرید حرف من و...
لبم به روی لبش باز عکس قلب کشید
بدون حرف هنر آفرید حرف من و...
شبانه رفت و سحرگاه شد که فهمیدم
غزل غزل به درازا کشید حرف من و...
|
+| نوشته شده توسط
غریبه در شنبه شانزدهم خرداد 1388
|