تبليغاتX
غزلستان - غزل 41
سلام بر همه الا بر انقلاب فروش
 غزل 41
 

غزل غزل به درازا کشید حرف من و...

به گوش آنکه نباید رسید حرف من و...

به چشم خواهش من خیره شد شبیه قدیم

و باز هم به میانه کشید حرف "من و

تو مث شعر سیاه و سپید میمونیم... 

چرا به زور تحمل کنید حرف منو؟؟؟"

سکوت کردم و بعدش سکوت بعد سکوت

بدون آنکه بداند شنید حرف من و...

سکوت کرد٬ سکوت و نگاه کرد به من...

نگاه کرد که بینش پرید حرف من و...

لبم به روی لبش باز عکس قلب کشید

 بدون حرف هنر آفرید حرف من و...

شبانه رفت و سحرگاه شد که فهمیدم

غزل غزل به درازا کشید حرف من و...

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه شانزدهم خرداد 1388  |
 
 
بالا