سلام ای شب ابر آشنای بارانی
"نگاه پنجره ها" در شبی زمستانی
***
به هر کجا بروی آسمان همین رنگ است
چرا کنار غزلهای من نمی مانی؟
برای این که تو را بیشتر ببینم کاش
دوباره عقربه ها را به چپ بگردانی
***
کسی که فکر نمی کردم عاشقم باشد
به روی گونه ام انداخت بوسه پنهانی
خدای شعر های مرا در میان قافیه ها
به چند واژه ی پوسیده کرد٬ زندانی
و رفت و گفت به طعنه "وصال ممکن نیست"
حقیقتیست که بهتر ز من تو می دانی!
|
+| نوشته شده توسط
غریبه در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388
|