تبليغاتX
غزلستان - غزل 33
سلام بر همه الا بر انقلاب فروش
 غزل 33
 

او استکان چایی خود را نخورد و رفت

عمر مرا به دست غزل ها سپرد و رفت

گفتم بمان٬ نرو٬ قسم ات می دهم! ولی

تنها به روی حرف خودش پا فشرد و رفت

گفتم که صد شماره بمان تا ببینمت

 لجباز بود و تا عدد ده شمرد و رفت

گفتم که "بی تو هیچم" و او گفت "بی" نه٬ "با"!

در بیت آخرین غزلم دست برد و رفت!

حتی به قدر چای هم ارزش...نه! بی خیال...

او استکان چایی خود را نخورد و رفت

 

|+| نوشته شده توسط غریبه در یکشنبه هجدهم اسفند 1387  |
 
 
بالا