او استکان چایی خود را نخورد و رفت
عمر مرا به دست غزل ها سپرد و رفت
گفتم بمان٬ نرو٬ قسم ات می دهم! ولی
تنها به روی حرف خودش پا فشرد و رفت
گفتم که صد شماره بمان تا ببینمت
لجباز بود و تا عدد ده شمرد و رفت
گفتم که "بی تو هیچم" و او گفت "بی" نه٬ "با"!
در بیت آخرین غزلم دست برد و رفت!
حتی به قدر چای هم ارزش...نه! بی خیال...
او استکان چایی خود را نخورد و رفت
|
+| نوشته شده توسط
غریبه در یکشنبه هجدهم اسفند 1387
|