گودال قتلگاه پر از بوی سیب بود
تنها تر از مسیح کسی بر صلیب بود
آوای زنگ قافله ی غم که محو گشت
تصویر دشت غرق به خون دل فریب بود
خور شید با تمام غرورش٬ غروب کرد
دیگر غریب تر ز غریبی٬ غریب بود
بعد از تمام گرمی بی حد و حصر روز
باران گرفت٬ قلب خدا بی شکیب بود
چشمان ابر خیس تباکی و بر لبش
جا پای گرم ناله ی "امن یجیب" بود
چون روز خلقتش که خدا بود و او و بس
گویی دوباره وقت وصال حبیب بود
آرام پر گشوده و عالم تمام بُهت
آری عروج خاک بر افلاک عجیب بود
مصلوب با صلیب ره آسمان زدند
تنها به جای مانده همان بوی سیب بود
|
+| نوشته شده توسط
غریبه در دوشنبه نهم دی 1387
|