تبليغاتX
غزلستان - غزل 24
سلام بر همه الا بر انقلاب فروش
 غزل 24

 

وقتی دلم در حسرتش می سوخت٬ خندیدم

ققنوس بودن را که می آموخت٬ خندیدم

وقتی نگاهش را ز من دزدید٬ آزردم

وقتی به هر قیمت به من نفروخت٬ خندیدم

با گریه کاری بر نمی آمد ز دستانم

دیدم که باید سینه را افروخت٬ خندیدم

وقتی که با غم٬ سرنوشتم را به هم آمیخت

تقدیر من را چون سیه می دوخت خندیدم!

یک عمر عشقم را به پایش ریختم٬حالا

دیدم که باید عشق را اندوخت٬خندیدم!

بعد از تمام ماجرا شاد که فهمیدم

بیهوده دل در حسرتش می سوخت٬ خندیدم!

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 
 
بالا