كار من بي تو شده گريه و زاري تا صبح
غصه خوردن ز فراقت به كناري تا صبح
آه افسوس كه ان لحظه تو در خوابي و من
از سر شوق كنم نامه نگاري تا صبح
خاطرت هست غروبي كه به تو دل بستم؟
آن شبم گشت همه لحظه شماری تا صبح
در خيالم به كنارم بنشستي و گذشت
شام هجران همه در باده گساري تا صبح
"تا خود صبح برايم تو غزل مي گويي؟!"
تو بپرسيدي و من گفتمت آري ! تا صبح!
حال رفتي و دلم باغ پريشان حاليست
چشم هم در غم تو ابر بهاري تا صبح
شرط ميبندمت اي چشم كه مي خشكاني
دشت دامان مرا گر كه نباري تا صبح...
|
+| نوشته شده توسط
غریبه در شنبه هفتم دی 1387
|