تبليغاتX
غزلستان
سلام بر همه الا بر انقلاب فروش
 غزل 49
تا به كي خلق خدا را دل مكدر مي كنند؟

واعظان كاين جلوه در محراب و منبر مي كنند

دستشان باز است و دست و بال خلقي بسته اند

تحت نام دين مداري، كار ديگر مي كنند

سير از سور اند و شب را تا سحر در خواب ناز

در همان حالي كه مردم بي غذا سر مي كنند

عده اي را مي فروشند، عده اي را مي خرند

عده اي را هم به جرم فقر كافر مي كنند

لحظه لحظه، بي خدا تر، با ريا تر مي شوند

دامن خود را دمادم با ريا تر ميكنند

با سياست هايشان سر گرم بازي گشته اند

وين همه قلب و دغل در كار داور مي كنند

موج نفرت جاي موج سبز راه انداختند

در كنارش جيبشان را مملو از زر مي كنند

حافظا ديگر گمانم خوب دستت آمده

توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر مي كنند...


|+| نوشته شده توسط غریبه در سه شنبه دوازدهم آبان 1388  |
 قسمتی از مثنوی رجعت
 

ای مردمان شهر ما تا چند گوییم؟

تا کی میان جمعتان یک "مرد"جوییم؟

یک "مرد" کو پرچم به دوش خون گذارد

از رخت خوابش یک قدم بیرون گذارد!

فریاد زن تکبیر گو مست و هشیوار

با خون خود یاری کند سردار بی یار

فرزندتان آیا نمی داند که خون چیست؟

در زیر شمشیر غمش رقص جنون چیست

گر بیند و ساکت نشیند وااااااااااااااااای بر او !!!

در روز گر ره را نبیند.... وااااااااااای بر او...

***

مردم قسم بر انشقاق فرق منشق

خالی نباشد این دیار از حجت حق

آن تک سوار دشت آزادی می آید

در عصر یخ بندان غم شادی می آید

دیروز ما رفتیم تا امروز ماند

در پهنه ی شبها طلوع روز ماند

ما شهد شیرین شهادت نوش کردیم

خود را تهی از فکرت و از هوش کردیم

تا عشق باشد٬ سوز باشد٬ آه باشد...

در جهل قرن بیست و یک... "آگاه" باشد...

کار حسین با ماست... زینب وار باشید

تا وصل جانان در پی دلدار باشید...

 

"گمنام"

|+| نوشته شده توسط غریبه در یکشنبه نوزدهم مهر 1388  |
 
 

آ سید علی...

بکش روی سرم تا زنده گردم

همان دستی که ناقص خوانده ای را

به روی مردم ایران نیاور...

عزیزم اینکه "تنها مانده ای" را

***

ببین٬ با بغض سردت روز جمعه...

دلی کز عاشقان سوزانده ای را

 

 

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه ششم تیر 1388  |
 غزل 26
 

 

گودال قتلگاه پر از بوی سیب بود

تنها تر از مسیح کسی بر صلیب بود

آوای زنگ قافله ی غم که محو گشت

تصویر دشت غرق به خون دل فریب بود

خور شید با تمام غرورش٬ غروب کرد

دیگر غریب تر ز غریبی٬ غریب بود

بعد از تمام گرمی بی حد و حصر روز

باران گرفت٬ قلب خدا بی شکیب بود

چشمان ابر خیس تباکی و بر لبش

جا پای گرم ناله ی "امن یجیب" بود

چون روز خلقتش که خدا بود و او و بس

گویی دوباره وقت وصال حبیب بود

آرام پر گشوده و عالم تمام بُهت

آری عروج خاک بر افلاک عجیب بود

مصلوب با صلیب ره آسمان زدند

تنها به جای مانده همان بوی سیب بود

|+| نوشته شده توسط غریبه در دوشنبه نهم دی 1387  |
 
 
بالا