تبليغاتX
غزلستان
سلام من به محرم
 دوبیتی
 

این هم برای اونایی که ادعای دوستی میکنن٬ (اونم ۵ سال!!!) اما...

 

دشنه ها در مشت٬ خنجر می زنند

گاه با انگشت٬ خنجر می زنند

دشمنان از روبه رو در جنگ من...

دوستان از پشت٬ خنجر می زنند

|+| نوشته شده توسط غریبه در دوشنبه نهم آذر 1388  |
 ...
 

 شبی باران گرفت و شعر هایم را خیابان برد

دلم را دختری با  عشوه ای یک لحظه آسان برد

و نوحم را که نهصد سال کشتی ساخت٬ یک لحظه

 که غافل شد تمام زحمتش ناگاه طوفان برد...

 

 

|+| نوشته شده توسط غریبه در سه شنبه بیستم مرداد 1388  |
 غزل 43
 

من این تسلسل و تکرار را نمی خواهم 

دروغ وعده ی دیدار را نمی خواهم

من استکان دهان خورده را نمی نوشم

لب دهان زده بسیار را نمی خواهم

برای زهره ی چشمت که "مشتری" کم نیست

من عشق کوچه و بازار را نمی خواهم

من آسمان تو را با تمام زیبایی

که بر سرم شده آوار را نمی خواهم

همیشه وقت غروب از تو شعر می خواند

من این "تو" ی پر تکرار را نمی خواهم

|+| نوشته شده توسط غریبه در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388  |
 حرف آخر...

باغ يخ بسته به يك شمع!!! -اگر- گرم شود

دل كه يخ بست، بعيد است دگر گرم شود

بغض چشمم كه به ياد لبش افتاد،شكست...

آبرو رفت كه بازار خبر گرم شود...

شعله زد شمع به پروانه و با اشك دروغ

گفت مي خواستم اين سوخته پر، گرم شود!!!

***

***

***

جاي فرياد زدن دار بلا را بپذير...

چون خدا خواسته با مرگ تو سرگرم شود






|+| نوشته شده توسط غریبه در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388  |
 شعر نو
 

خودکشی خواهم کرد...

یکی از این شبها...

و تو در خواب فقط می خندی...

من و یک لحظه ی بی دغدغه لبخند زدن...

من و یک لحظه ی کوتاه به چشمان تو حسرت خوردن...

و تو در خواب فقط میخندی...

شبی از این شبها...

خون من از لبه ی عکس تو خواهد آویخت...

آبروی لب سرخ تو شبی خواهد ریخت... 

تو غزل خواهی شد...

و من از دفتر اشعار سفر خواهم کرد...

و تو در خواب فقط میخندی...

شبی از این شبها...

خودکشی خواهم کرد...

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه بیست و سوم خرداد 1388  |
 غزل 38
 

گریه هایت٬ خنده هایت مسخره است

حرفهای نا به جایت مسخره است

اشک های تو برایم مضحک است

شعرهای من برایت مسخره است

فاصله یک یا دو لحظه لازم است

فاصله تا بی نهایت! مسخره است

گفته بودی در هوایی دیگری...

اصلا این حال و هوایت مسخره است

گفتی آیینت به عشق "آلوده" نیست

دین و آیین و خدایت مسخره است

جمله جمله عشق نوشاندی به من

جمله هایت٬ جمله هایت مسخره است

بیشتر از این برایت خوب نیست...

حرفهایی که برایت مسخره است...

|+| نوشته شده توسط غریبه در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388  |
 غزل 36
 

باز باران با ترانه٬  نه!  تگرگی وحشیانه

می زند با مشت خود بر سقف این دیوانه خانه

می زند تا ساعت شماطه دار کهنه ام را

ناگهان بیدار سازد٬ باز فکری احمقانه!!!

باد می کوبد خودش را بر تن لخت صنوبر

برده قبلا رخت زردش را به زور تازیانه

آخرین عکس تو را هم می سپارم دست آتش

تا تو را در شعله هایش قاب گیرد٬ عاشقانه

می کشم بر روی دستم تیغ و بعد از آن خداحا...

می رسم با این غزل تا اوج مرگی شاعرانه

می چکد خون چکه چکه روی بیت آخرینم

"باز باران با ترانه٬ نه! تگرگی وحشیانه..."

 

|+| نوشته شده توسط غریبه در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388  |
 غزل 24

 

وقتی دلم در حسرتش می سوخت٬ خندیدم

ققنوس بودن را که می آموخت٬ خندیدم

وقتی نگاهش را ز من دزدید٬ آزردم

وقتی به هر قیمت به من نفروخت٬ خندیدم

با گریه کاری بر نمی آمد ز دستانم

دیدم که باید سینه را افروخت٬ خندیدم

وقتی که با غم٬ سرنوشتم را به هم آمیخت

تقدیر من را چون سیه می دوخت خندیدم!

یک عمر عشقم را به پایش ریختم٬حالا

دیدم که باید عشق را اندوخت٬خندیدم!

بعد از تمام ماجرا شاد که فهمیدم

بیهوده دل در حسرتش می سوخت٬ خندیدم!

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 21
 

 

اگر چه رفتي و من بي تو سخت در ماندم

كنار جـــاده با بار بغــــــــض ها مانـــــدم

اگر چه هيچ وقت نديدي پس از جداييمان

چه سان براي تو از دور دست فشاندم

اگر چه هيچ وقت نفهميدي از براي تو٬ من

كنار عكس ترك خورده ات غزل خواندم

اگر چه باروم اين بود بر نخواهي گشت

كنار پنجره تا صبح چشم گردانم

براي آنكه نگريي ميان گريه ي خويش

لبان بي رمقم را به زور خنداندم

ولي كنون كه تو مي خواهيم دگر دير است

كنون كه چهره ي شب را به روز چرخاندم

نيا! كه خاطره ها را كنار شومينه

شبي كه طاقتم از حد گذشت سوزاندم...

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 18
 

 

سكانس اول ما٬ شب ميان قبرستان

صداي چك چك باران٬ صداي الرحمن

سكوت ماه٬ شبي سرد٬ باد پاييزي

هجوم درد٬ تب ابر٬ چك چك باران

هزار قبر ترك خورده٬ صد درخت خموش

هزار روح معذب٬ غريب٬ سرگردان

سكانس دوم ما٬ شال مشكي و ضجه

زني شكسته و غمگين٬ و قبر يار جوان

دو چشم قرمز و درد دل و لباس سياه

دو چشمه اشك٬ غمي بي شروع بي پايان

دو شمع مشكي و خاموش٬ سيني خرما

لبان بي رمق زن٬ لبان فاتحه خوان

سكانس سوم٬ ما آفتاب خسته ي صبح

سقوط برگ درختي به خاك گورستان

صداي قار كلاغي٬ صداي زوزه ي باد

كنار قبر جوان٬ پيكر زني بي جان

سكانس آخر ما٬ غم٬ سكوت٬ تنهايي

صداي چك ك باران٬ صداي الرحمن...

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 17
 

 

بنويسيد كه ديديم كه از پا افتاد

خرد شد٬ قافيه را باخت٬همان جا افتاد

ننويسيد كه كشتيمش و آرام شديم

بنويسيد كه لغزيد و ز بالا افتاد

ننويسيد كه چون مرد به مرگش خنديد

بنويسيد كه ز ترسش به تقلا افتاد

ننويسيد نهالش به تبر بشكستيم

بنويسيد ز بس پير شد از پا افتاد

چون كسي گفت چرا شعري ازاو نيست به جا

بنويسيد كه از لاي غزلها افتاد

گر كسي گفت چرا قبري از او پيدا نيست٬

بنويسيد كه چون ماه به دريا افتاد!

هر چه را خواست دل تنگ شما بنويسيد

ولي اين را بنويسيد كه تنها افتاد...

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 16
 

فشارد سوز سرماي زمستان استخوانش را

نخواهد كرد رحمي باد دي قد كمانش را

رود آهسته آهسته ميان تيرگي شب

نمي داند كجا بايد برون ريزد فغانش را

هوا سرد است و شب تاريك و ره بسيار لغزان است

به روي دست خود دارد٬ تن بي جان جانش را

دلآرامي كه روزي مي چكيد از خنده اش شادي

كنون لبخند سردي بوسه ها ميزد لبانش را

نظر را مرد مي دزدد ز روي يار بي جانش

نمي خواهي بخواند فصل تلخ داستانش را

ز پشت پلك هايش شعله هاي غصه مي خيزد

هويدا مي كند آهش غم و درد نهانش را

نگارش را به روي خاك قبرستان بخواباند

ور اندازي كند سر تا به پاي دلستانش را

زمين را مي كَند با دست سرد و سخت لرزانش

و ليكن سوز سرد دي بسوزاند توانش را

ز درياي دو چشمش مي چكد صد جويبار غم

ميان خاك مي ريزد تمام آسمانش را

صداي زوزه هاي باد مي پيچد به گورستان

چو پنهان مي كند در خاك دلدار جوانش را

نه شمعي و نه خرمايي٬ نه هم دردي٬ تسلايي

فقط ريزد به دوشش بيد مجنون گيسوانش را...

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 15
 

 

روزو شبم يكي شده ايام تكراريست

دلدار سرخ روي دلآرام تكراريست

گفتم تنوعي شده ميخانه اي روم

ديدم تلالوء ي در جام تكراريست

از ابتداي راه بود مقصدش عيان

رفتن عبس بود كه سر انجام تكراريست

اخبارمان تمام دروغ است٬كذب محض

آمارمان مبالغه٬ ارقام تكراريست!

نوروزمان به واقع يكي روز كهنه است

ديدار ساليانه ي اقوام تكراريست

گفتم تفألي بزنم پيش شاعري

ديدم كه شعر حافظ و خيام تكراريست

گفتم به كوچه ها بزنم بي خيال درد!

ديدم كه شهر مرده در اين شام تكراريست

گفتم كه خودكشي مگرم پاسخي دهد

ديدم طناب دار و لب بام تكراريست...

 

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 14
 

افسوس كه بي دار سفر خواهم كرد

بي چوب سپيدار سفر خواهم كرد

مردن شده روياي شبانگاهي من

افسوس كه بيدار سفر خواهم كرد

در شوق گل ياس فرود آمدم اينجا

در حسرت گلزار سفر خواهم كرد

از رفتن من خاطرتان تلخ شود ليك

انگار نه انگار ٬ سفر خواهم كرد

بيهوه نگو بمان٬ كه بيهوده نمانم

تصميم من اين بار: سفر خواهم كرد

لبخند به لب دارم و از قلب شكستم

بي همدم و غمخوار سفر خواهم كد

من قافيه را باخته ام ٬ بي وزنم

از دفتر اشعار سفر خواهم كرد...

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 13
 

 

بي غل و غش رسيد و ركود مرا گرفت

از ره رسيد و بود و نبود مرا گرفت

برق نگاه هاي خودش را به من سپرد

خورشيد روزهاي كبود مرا گرفت

رفت و گذاشت تا كه بسوزم در التهاب

خاكسترم ربوده و دود مرا گرفت

از پشت كوه هاي قنوتم طلوع كرد

حال خوش ركوع و سجود مرا گرفت

لب بر لبم گذاشت لبش سرد بود سرد

شعر مرا مكيد و سرود مرا گرفت

تنها به اين بهانه كه تصوير ماه را

گيرد ز بركه بود و نبود مرا گرفت...

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 12
 

شب بود و مرغ ناله زني ياد آه كرد

خودكار دلسياه من آن شب گناه كرد

يك برگه سادگي و دواتي ز واژه ها

احساس شعر دفتر ذهنم سياه كرد

امواج فكرهاي پر از درد و خستگي

قانون شعر هاي مرا دلبخواه كرد

هر واژه اي كه خواست به زير قلم دويد

خودكار من نوشت٬ و دستم نگاه كرد

گاهي درست واژه ي هر بيت چيده شد

گاهي قصيده قافيه را اشتباه كرد

هر بيت اشتباه به رويش خطي نشست

خودكار دشت پهن ورق فتلگاه كرد

آخر به روي كاغذ خط خورده ام نوشت:

لعنت به عشق! زندگيم را تباه كرد...

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 10
 

بهار آمد پريشان باغ من افسرده بود اما

به جو باز آمد آب رفته ماهي مرده بود اما

زمستان رفت برفش آب شد خورشيد بازآمد

كبوتر بچه ها را سوز سرما برده بود اما

بشويد خاك قاب پنجره باران پاييزي

به پشت شيشه در تنگي گلم پ‍‍ژمرده بود اما

هزاران نوشدارو ميرسيد از بهر سهرابم

به سهرابم هزاران ضرب چاقو خورده بود اما

خلاصه گشت ماه و مهر تا آن سال آخر شد

بهار آمد دوباره! باغ من افسرده بود اما...

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 7
 

 

يك شاخه نور همدم لبهاي شعر من

يك حلقه دود مانده ز جا پاي شعر من

يك قطره اشك راوي صد يادگار تلخ

غلطان به پيش چشم تماشاي شعر من

صحراي دستهاي تو و دست يك رقيب

درياي بي كران تمناي شعر من

آن آخرين نگاه زمستانيت هنوز

سر ميزند به خاطر تنهاي شعر من

با رفتنت بهار ز تقويم رخت بست

گشته خزان رفيق شكيباي شعر من

رفتي به اين اميد كه تنها شوم ولي

يك شاخه نور ماند به لبهاي شعر من...

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 3
 

بادبادک اگر رها بشود در گلاویز باد میمیرد

این چنین زیر دست وپای نسیم بادبادک زیاد میمیرد

نقطه مرگ بادبادکها آخرین بیت شعر پرواز است

بی صدا روی دست های درخت چون که از پا فتاد میمیرد

آن همه عزت و جلال و شکوه٬ ان همه آب و رنگ و شور و نشاط

پیش چشمان خیس پنجره ها محو گردد ز یاد٬ میمیرد

دل به ثروت نبند می سوزد٬ دل به قدرت نبند می پوسد

رستم داستان فردوسی زیر پای شغاد میمیرد

پس بیا مثل بادبادکها دل به این باد پوچ نساریم

وعده های نسیم پوشیالیست٬ عاقلبت رقص باد میمیرد!

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 
 
بالا