نامه دادم که به لطفش بتوانی بانو
فرش تبریز دلم را بتکانی بانو
بگذار از همه ی آنچه که گفتن دارد
چند سطری بنویسم که بدانی بانو...
***
آنکه از ثانیه ها ساده گذر کرد منم
آنکه با قافیه ها میل خطر کرد منم
آنکه با هرچه بجز عشق من آمیخت٬ تویی
آنکه با "بی همگان..." بی تو بسر کرد منم
***
منم آنکس که برای تو غزل گفت...و تو...
مژه ام جای قدمهای تو را رُفت...و تو...
منم آنکس که به عشق لب گیلاسی تو
هی غزل گفت و غزل گفت و غزل گفت...و تو...
***
و تو این خاطره ها را که نخواهی فهمید
گریه ی پنجره ها را که نخواهی فهمید
تو که یک عمر به هرکس که شده دل دادی
معنی دلهره ها را که نخواهی فهمید
***
تو اگر چیزی از این عشق سرت می شد که...
حرف من وارد آن گوش کرت می شد که...
میشد اینطور نباشد تو اگر یک لحظه
باورت میشد اگر همسفرت می شد که...
***
باز هم حرف اضافی زده ام، بانو... نه؟
باز، شد باز در غمکده ام بانو...نه؟
"هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد"
باز بی موقع به حرف آمده ام بانو...نه؟
***
نامه دادم ولی انگار خرابش کردم...
دل به من دادی و انگار کبابش کردم
ابر بارید و کویر عطشم دریا شد
من به دستان خودم باز سرابش کردم...
|
+| نوشته شده توسط
غریبه در شنبه هفتم آذر 1388
|