تبليغاتX
غزلستان
سلام بر همه الا بر انقلاب فروش
 غزل 48

ميزند يك پك ديگر به لب سيگارش

خيره مانده است به ميز و ورق و خودكارش

خواست تا يك غزل تازه بگويد اما

باز ترسيد به جايي نرسد اشعارش

گفتن يك غزل ساده كه راحت شده بود

نكند فكر لبي باز كند دشوارش 

باز هم فال زد و باز همان فال قديم

باز آن شعر كه هر روز كند تكرارش

"اي كه از كوچه معشوقه ما مي گذري

بر حذر باش كه سر مي شكند ديوارش"




*وامي از حافظ

|+| نوشته شده توسط غریبه در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388  |
 رباعي

يك روز بيتاب مني كه بي قرارت نيستم

وقتي كه مي آيي به خود ديگر كنارت نيستم


دادم به روي سنگ قبرم سبز حك كردند كه:

ديگر سر قبرم نيا... چشم انتظارت نيستم


|+| نوشته شده توسط غریبه در یکشنبه دوازدهم مهر 1388  |
 پاره غزل

خواستم تا گرهی وا کنم از موهایت

گرهی کورتر افتاد به ابروهایت...

من که تسلیم نگاه تو شدم...لازم بود؟

که چنین صف بکشد خیل النگو هایت؟

چند دیوان بسرایم که بیاید روزی...

اسم من پشت سر اسم غزلگوهایت؟

"بقیه ی غزل سروده نشده..."



"اين غزل با بيت مطلع دوست عزيزم آقاي نعمتي از شاعران فوق العاده خوب نسل ما سروده شده است."

|+| نوشته شده توسط غریبه در پنجشنبه دوم مهر 1388  |
 غزل 46
 

عشقتان مانده در باور ما

گرچه سوزانده بال و پر ما

بعد از آن بوسه ی گرم بر جاست

آتشی زیر خاکستر ما

از لبت چکه کن بر لب من

تا شود لب به لب ساغر ما

یک وجب ده وجب فرق دارد؟

چون گذشته است آب از سر ما...

آنطرف جام لبریز عشقت

این طرف کاسه ی لب پر ما

چند تا جرعه تا وصل باقیست

می رسد جرعه ی آخر ما...

|+| نوشته شده توسط غریبه در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388  |
 غزل 45
 

من از دوستان خوبم عذر خواهی می کنم که دیر به دیر آپدیت میکنم.

چند وقتیه که دل ودماغ غزل سرودن ندارم.

اهل این هم نیستم که چرند و پرند بذارم تو وب. بنا بر این کمی دیر میشه.

اشعار هم مال حقیره.پس دنبال اسم شاعر دیگه ای نباشید.

اسم من حسین زحمتکشه. با اسم غریبه پست میگذارم.

ممنون.

یک غزل مهمون من...

 

انگار غزل آب نباتی شده باشد


وقتی که دوتا لب قر و قاطی شده باشد


لبهای تو با طعم انار است و دو چشمت


شیریست که کم کم شکلاتی شده باشد


این طور نگاهم نکن، انگار ندیدی


شهری پی عشق تو دهاتی شده باشد


من با تو خوشم، با نمد بر سر دوشم


بگذار که عالم کرواتی شده باشد


یک بار به من حق بده لبهای کبودم


در لیقه ی موهات دواتی شده باشد


باید که غزلهای مرا هم نشناسی


وقتی که غزل هم صلواتی شده باشد

 

|+| نوشته شده توسط غریبه در جمعه بیستم شهریور 1388  |
 غزل 43
 

من این تسلسل و تکرار را نمی خواهم 

دروغ وعده ی دیدار را نمی خواهم

من استکان دهان خورده را نمی نوشم

لب دهان زده بسیار را نمی خواهم

برای زهره ی چشمت که "مشتری" کم نیست

من عشق کوچه و بازار را نمی خواهم

من آسمان تو را با تمام زیبایی

که بر سرم شده آوار را نمی خواهم

همیشه وقت غروب از تو شعر می خواند

من این "تو" ی پر تکرار را نمی خواهم

|+| نوشته شده توسط غریبه در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388  |
 پاره غزل
 

تو با غریبه بخندی و من نگاه کنم؟

مگر خرم که خودم را چنین تباه کنم؟

دل تو سیب هوس کرده من چرا باید

برای خواست حواییت گناه کنم؟

در اشتباهی اگر فکر کرده ای من باز

فریب چشم تو را خورده اشتباه کنم

خدا نخواست از بیشتر به خاطر تو

کنار آینه شب مشق آه آه کنم...

از  این به بعد کسی مدعی نخواهد شد

که دیده باشد از اسمت ورق سیاه کنم

***

تو حرف های دلت را به آفتاب بگو

و من گلایه ی خود را شبی به ماه کنم

 

|+| نوشته شده توسط غریبه در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388  |
 غزل 42
 

غزل سرودم و گفتی که شاعران٬ آری!!!

بگو بگو تو به من هر چه در دلت داری

به خاطر "تو" به سیگار لب زدم٬ گفتی

بدم می آید از این "شاعران سیگاری"!!

نگاه کردمت و گفتم عاشقت هستم

نگاه کردی و گفتی :...دروغ تکراری؟!

چه صادقانه برایت غزل نوشتم و تو

چه بی ملاحظه گفتی: چقدر بی کاری!

ولی دوباره برایت غزل نوشتم من

ولی دوباره برآن وزنهای تکراری...

مفاعلن... فعلاتن... مفاعلن... گریه...

مفاعلن... فعلاتن... مفاعلن... زاری...

 

خسته شدم.

 

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه شانزدهم خرداد 1388  |
 غزل 41
 

غزل غزل به درازا کشید حرف من و...

به گوش آنکه نباید رسید حرف من و...

به چشم خواهش من خیره شد شبیه قدیم

و باز هم به میانه کشید حرف "من و

تو مث شعر سیاه و سپید میمونیم... 

چرا به زور تحمل کنید حرف منو؟؟؟"

سکوت کردم و بعدش سکوت بعد سکوت

بدون آنکه بداند شنید حرف من و...

سکوت کرد٬ سکوت و نگاه کرد به من...

نگاه کرد که بینش پرید حرف من و...

لبم به روی لبش باز عکس قلب کشید

 بدون حرف هنر آفرید حرف من و...

شبانه رفت و سحرگاه شد که فهمیدم

غزل غزل به درازا کشید حرف من و...

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه شانزدهم خرداد 1388  |
 غزل 40
 

چنان انداختی از سکه ی بازار نامم را

که حتی مادرم پاسخ نمی گوید سلامم را

تو رفتی و ندیدی شهر با "سنگین" نگاه خود

چگونه خرد کرد آیینه های احترامم را

سواری نیست تا پیغام یاری بسپرم بر او

کجا این باد خواهد برد٬ شعر ناتمامم را؟

برای دلخوشی هایم غزل گفتم و میدانم

نمی گیرند بعد از من٬ غزلها٬ انتقامم را

خودم هم خوب میدانم غزل ها را نمی خوانی

سرودم بلکه بغضم نشکند در من٬ تمامم را 

به عکست زل زدم هر شب٬ فراموشت کنم٬ شاید...

زدم زخمی به زخمی تا که یابم التیامم را...

***

 

|+| نوشته شده توسط غریبه در یکشنبه دهم خرداد 1388  |
 غزل 39
 

کجای عشق منی٬ مطلع خیالی من؟

هوای دست تو را کرده دست خالی من

تو هم بیا به زمین خوردنم بخند... بخند...

به خنده ی "تو" می ارزد شکسته بالی من!

هنوز حق دلم نیست چشم ابری تو٬

دو قطره اشک بریزد به خشک سالی من؟

تو از تبار بلوری٬ تبار آینه ها...

چه نسبتیست تو را با دل سفالی من؟؟

تو هم نقاب به صورت نزن که غیر از تو

کسی شبیه خودش نیست در حوالی من

من و تو لایق این اشتراک زیباییم

"لبان لات تو و چشم لا ابالی من!!!"

هوای دست تو را کرده دست خالی من

کجای عشق منی مطلع خیالی من...؟

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه دوم خرداد 1388  |
 غزل 37
 

سلام ای شب ابر آشنای بارانی

"نگاه پنجره ها" در شبی زمستانی

***

به هر کجا بروی آسمان همین رنگ است

چرا کنار غزلهای من نمی مانی؟

برای این که تو را بیشتر ببینم کاش

دوباره عقربه ها را به چپ بگردانی

***

 کسی که فکر نمی کردم عاشقم باشد

به روی گونه ام انداخت بوسه پنهانی

خدای شعر های مرا در میان قافیه ها

به چند واژه ی پوسیده کرد٬ زندانی

و رفت و گفت به طعنه "وصال ممکن نیست"

حقیقتیست که بهتر ز من تو می دانی!

 


 

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388  |
 غزل 34
 

چگونه خاطره اش را به خاک بسپارم؟

هنوز هم که هنوز است دوستش دارم!

هنوز هم که هنوز است خنده هایش را

مرور می کنم از پشت دود سیگارم...

هنوز عکس ترک خورده اش  که تا خود صبح

به ماه خیره شده٬ مانده روی دیوارم

چگونه یک شبه روی تمام قافیه ها

که پر شدند از او ٬ آه ٬ پای بگذارم؟

تمام وقت به شعرم دروغ می گفتم

هنوز هم که هنوز است٬ دوستش دارم...

 

|+| نوشته شده توسط غریبه در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388  |
 غزل 33
 

او استکان چایی خود را نخورد و رفت

عمر مرا به دست غزل ها سپرد و رفت

گفتم بمان٬ نرو٬ قسم ات می دهم! ولی

تنها به روی حرف خودش پا فشرد و رفت

گفتم که صد شماره بمان تا ببینمت

 لجباز بود و تا عدد ده شمرد و رفت

گفتم که "بی تو هیچم" و او گفت "بی" نه٬ "با"!

در بیت آخرین غزلم دست برد و رفت!

حتی به قدر چای هم ارزش...نه! بی خیال...

او استکان چایی خود را نخورد و رفت

 

|+| نوشته شده توسط غریبه در یکشنبه هجدهم اسفند 1387  |
 غزل 32
 

بنویس از غم و از ما دو نفر در باران

تا بخوانند غزل را دو نفر در باران

کاش دیروز که با هم غزل آوار شدیم

می نوشتیم که فردا دو نفر در باران

عشق را با دو گل سرخ به هم می بخشند

زیر مهتاب تماشا... دو نفر در باران

چقدر فاصله افتاد میان من و آن

«دو نفر بر لب دریا٬ دو نفر در باران»*

پاک شد خاطره هامان همگی جز شعری

که سرودند در اینجا دو نفر در باران

و نوشتند به روی تن این پیر بلوط:

بنویس از غم و از ما دو نفر در باران...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* این بیت تضمین شده از علی محمدی است.

|+| نوشته شده توسط غریبه در چهارشنبه هفتم اسفند 1387  |
 غزل 31
 

میخوانم از چشمی که اشکآلود خواهد شد

از سیل اشکی که به زودی رود خواهد شد

نیمه شب برفی "غم"٬ از آتتش "عشقم"

که پیش پای صبح دم نابود خواهد شد

می خوانم از سیگار بد فرجام "عمری" که

در دست مرد غصه داری دود خواهد شد

می خوانم از این امتحان سخت "تنهایی"

از کودکی که باز هم مردود خواهد شد

می خوانم از یک رد پا٬ یک عاشق دیگر

ردی که در طوفان شن مفقود خواهد شد!

می خوانم از یک شاعر تنها٬ که فریادش

در بند چندین قافیه محدود خواهد شد...

 

 

 

|+| نوشته شده توسط غریبه در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387  |
 غزل 30
 

اگر چه دل ز نگاهش به باد دارم من

به چشمهاش هنوز اعتماد دارم من

به مرده شهر غزل کرده اند تبعیدم

به جرم اینکه به عشق اعتقاد دارم من

هزار بار گسستم دوباره پیوستم

چه چاره است؟ به او اعتیاد دارم من

به روی تخته سیاه دلش نوشت ٬ نیا!

هزار حیف دلی بی سواد دارم من

مخواه پرده ز اسرار خویش بردارم

که خاطرات نگفته زیاد دارم من...

|+| نوشته شده توسط غریبه در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387  |
 غزل 29

دوباره فندک و برف و منو پک سیگار

نگاه سرخ منو٬ بی تحرک سیگار

از آن شبی که تو رفتی لبان سردم را

نشانده ام به لب سرخ و نازک سیگار

هنوز «داغ» جدایی به روی دستم هست

همان که سوخت پس از تو با نوک سیگار!

نه چتر دارم و نه یک کلاه پشمی و نه... 

تمام دلخوشیم فندک و پک سیگار

نخواهی آمد و سیگار من تمام شده است!

تو فکر مرد دگر٬ من٬ تدارک سیگار...

 

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه دوازدهم بهمن 1387  |
 غزل 28
 

خمیازه های کشدار٬ سیگار پشت سیگار

شب گوشه ای به ناچار٬ سیگار پشت سیگار

این جان خسته هر شب جان کندنش غریزیست

لعنت به این خود آزار٬ سیگار پشت سیگار

دستان خونی من ٬ قاب شکسته ی تو

کوبیدمش به دیوار٬ سیگار پشت سیگار

هر قدر بار غم را بر دوش می کشم من 

پایان ندارد انگار٬ سیگار پشت سیگار

با ناله های سردم پیچید سخت در هم

آوای سرد گیتار٬ سیگار پشت سیگار

در دور و در تسلسل روز و شب مکرر

تکرار پشت تکرار٬ سیگار پشت سیگار

|+| نوشته شده توسط غریبه در پنجشنبه دهم بهمن 1387  |
 غزل 27
 

خسته ام از بس که کردم بر دو راهی زندگی

گاه مشغولم به فکر مرگ گاهی زندگی

طاقت مرداب بودن را ندارم پس مخواه

سالهای سال با تصویر ماهی زندگی

دختر خورشیدی و من برگه ای از خاطرات

کی کنی با من در این بی سر پناهی زندگی؟

رفتی و من ماندم و یک کوله بار از آرزو

فکر از سر گیری درد و تباهی٬ زندگی

دیدم از امواج بر روی سواحل رد پاست

پس هنوز امید مانده بهر ماهی زندگی

|+| نوشته شده توسط غریبه در پنجشنبه دهم بهمن 1387  |
 غزل 25
 

کاش بین من و تو خنده تفاهم می شد

کاش لبهای تو یک لحظه تبسم می شد

کاش دریا کمی از درد مرا می فهمید

شب که با موج غمش غرق تلاطم می شد

کاش باران ز سر مهر و محبت می شست

اشکهایی که میان غزلم گم می شد

کاش می شد که در این راه بفهمد آتش

با نگاهش چه تبی قسمت هیزم می شد!

کاش مهتاب خبر داشت که مرداب شبی

سینه اش منزل دلسنگی مردم می شد

کاش این ثانیه ها در پی هم می مردند

تا که لبخند تو همرنگ تداوم می شد

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 23
 

كار من بي تو شده گريه و زاري تا صبح

غصه خوردن ز فراقت به كناري تا صبح

آه افسوس كه ان لحظه تو در خوابي و من

از سر شوق كنم نامه نگاري تا صبح

خاطرت هست غروبي كه به تو دل بستم؟

آن شبم گشت همه لحظه شماری تا صبح

در خيالم به كنارم بنشستي و گذشت

شام هجران همه در باده گساري تا صبح

"تا خود صبح برايم تو غزل مي گويي؟!"

تو بپرسيدي و من گفتمت آري ! تا صبح!

حال رفتي و دلم باغ پريشان حاليست

چشم هم در غم تو ابر بهاري تا صبح

شرط ميبندمت اي چشم كه مي خشكاني

دشت دامان مرا گر كه نباري تا صبح...

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 22
 

 

هر داغ كه چون لاله به دل بنشانم

تقديم به آنكه عاشقش مي مانم

هر شعر و ترانه اي كه من مي خوانم

تقديم به آنكه عاشقش مي مانم

هر چند كه رفت و زاريم بيهوده است

هر چند كه پا فشاريم بيهوده است

هر لحظه كز عمر بي رخش بستانم

تقديم به آنكه عاشقش مي مانم

ناگاه خزان رسيد و گلدان پژمرد

دستان خزان تك تك گلهايم برد

تك شاخه گلي كه مانده در دستانم

تقديم به آنكه عاشقش مي مانم

گر سجده كنان باخته ام عمرم را

درپاي الهه هاي سنگي اما

هر سجده ي مستانه ي بر جانانم

تقديم به آنكه عاشقش مي مانم

مرگ ار گرهي در سر اين راه شود

دستان من از زلف تو كوتاه شود

در كوچه طنين صوت الرحمنم

تقديم به آنكه عاشقش مي مانم

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 20
 

ماه روي تو در اين قصه سر آغازترين

جاده ي مه زده ي چشم تو پر راز ترين

من به شيريني لبهاي تو فرهاد صفت

تو به مجنوني من ليلي پر نازترين

زلف شب گرد تو در موج نسيم افتاده

زاغ گيسوي شما عاشق پرواز ترين

موي خرمايي و لبهاي رطب طعم و مليح

بهترين طعمه در اين كشور اهواز ترين

لب سرخ تو گران قدر ترين جام شراب

يا كه بالا تر از آن٬ ساغر مي ساز ترين

دختر شرقي پر عشوه ي ايراني من

من كنون پيرم و دل خسته تو لجباز ترين؟

با تو هر ثانيه ام حادثه اي تازه تر است

پيش من هر نفست حادثه انداز ترين

غزلم گشته تمام و تو نگشتي توصيف

رام پايان نشود وحشي آغازترين...

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 19
 

چند  تا قافيه بايد ز تو لبريز شود؟

تا كه يك قطره ز چشمان تو سر ريز شود

چند دل در پي لبخند تو بر باد رود؟

چند عاشق به سر زلف تو آويز شود؟

قصه ي من و شما قصه ي آن ايرانيست

كه شبي دست خوش حمله ي چنگيز شود

خنده ات با دگران٬ گريه ي تلخت با من

چون بهاري كه غمش قسمت پاييز شود

خنده ي شاديت اين گونه مرا آتش زد

واي از آن روز كه يك لحظه غم انگيز شود

گيرم از آه جگر سوز من آتش ريزد

كي دل سنگ تو با آه شررخيز شود؟

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 11
 

براي داشتنت استخاره مي گيرم

اگر كه خوب نيايد دوباره مي گيرم

سراغ ماه رخت را در اين شب ابري

از آشناي قديمت ستاره مي گيرم

تو بي كرانه اي و من چو برگ بر بركه

تو موج مي شوي و من كناره مي گيرم

نشد كه دنگ به دنگ دل تورا بخرم

ولي دو دنگ دلت را اجاره مي گيرم

شب است و بركه ي افكار من مه آلود است

تو را ز ماه غزل استعاره مي گيرم

تو رفته اي و به قرآن پاره پاره هنوز

براي داشتنت استخاره مي گيرم...

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 9
 

جام دل است منتظر قطره اي شراب

دست دعاست تشنه ي يك اشك مستجاب

مي خانه سوخت٬ كوزه شكست و شراب ريخت

از مي سرا به جاست فقط كلبه اي خراب

خورشيد چشم هاي نگارم غروب كرد

در پشت كوهسار دروغين يك نقاب

آواره گشت سينه ي درياييم شبي

بر رهگذار ساحل دريا چو يك حباب

از خاطرات تلخ دلآرام مانده است

صدها هزار نامه ي مكتوب بي جواب

با تمبر اشك و مهر ندامت نوشته ام:

گيرنده: چشمهاي خماري اسير خواب

ازروزگار غربت من روزها گذشت

يك شعر تلخ مانده و نقش دلي بر آب!

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 8
 

زن بود با تمام صفاتش ولي كمي شر بود

زن بود با تمام وقارش٬ زني موقر بود

در بيت بيت هر غزلم بوي عشق جريان داشت

بر بركه ي غمين دلم عكس مه شناور بود

زن بود با تمام شكر خنده هاي پر ابهام

لوحي سفيد داشت كه از عشق من مكدر بود

زلفي سياه ريخته بر نيمه اي ز ماه رخش

شام هزار قصه ي دزدان عقل از سر بود

هر چند ماه چهره ي او در مدار وصل نبود

اندر سياه چاله ي چشمش دلم مسخر بود

در انتهاي راه صدايش غمي نشسته غمين

بر بوم چشم هاي ترش غصه اي مصور بود

گرم نگاه نافذ او گشتم و ندانستم

كاين تك نگاه غرق محبت نگاه آخر بود...

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 6
 

از تيغ چشم هاي تو خونها چكيده است

شمشير ابروان تو سر ها بريده است

ما كشته ي نگاه تو هستيم و مفتخر

كاين دل به راه عشق تو در خون تپيده است

نقاش روزگار ز بهر جنـــــــــون مــــــــــا

در بوم چشم هاي تو دريا كشيده است

وقتي سپيده دم بگشايي دو چشم خويش

گويي كه آفتاب ز دريا دميده است

عكس غروب چون كه ميفتد به چشم تو

انگار لحظه هاي قيامت رسيده است

زيبا تر از نگاه تو در هفت آسمان

من مطمئنم عالم و آدم نديده است

نتوان ز وصف چشم تو گفتن در اين دو بيت

هر گردشي ز چشم تو صدها قصيده است...

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 5
 

 

نیست بر شام ستم های گل اندام شفق

بهر تعقیب نگاهش به قدم نیست رمق

اشك هجران چكد از گوشه ي چشمانم ليك

مي چكيد از غضب از چهره ي دلدار عرق

خون دل خوردم ازاين عشق٬ ندانستم من

خوردن اين مي نا پاك نباشد بر حق

گفتمش يار٬ ندانسته گناهي كردم

نيست در مكتب ما عطف گناهي به سبق

تو بيا از كرمت چشم بپوش از گنهم

همچو خورشيد كه بگذشت ز ماهي احمق

گفت خاموش! كه اين رسم بلا كش باشد

نيست كمتر ز كفن جانه ي "من كان عشق"!

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 
 
 
بالا