تبليغاتX
غزلستان
سلام بر همه الا بر انقلاب فروش
 غزل 44
 

خودت گفتی که عاشق صورتش سرخ است با سیلی

قبول! این هم به عشق چشمهای تو٬ بیا! سیلی!

خودت با چشمهای قهوه ای دیوانه ام کردی

ولی حالا که گفتم دوستت دارم٬چرا سیلی؟

تو هر کاری کنی پیغام عشقت میرسد گوشم

چه با خنده٬ چه با غمزه٬چه با عشوه٬ چه با سیلی!

من آن روزی که دل بستم به تو تا پای جان رفتم

نخواه از من که برگردم٬ و آن هم با دو تا سیلی...

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه سی و یکم مرداد 1388  |
 ...
 

 شبی باران گرفت و شعر هایم را خیابان برد

دلم را دختری با  عشوه ای یک لحظه آسان برد

و نوحم را که نهصد سال کشتی ساخت٬ یک لحظه

 که غافل شد تمام زحمتش ناگاه طوفان برد...

 

 

|+| نوشته شده توسط غریبه در سه شنبه بیستم مرداد 1388  |
 غزل 43
 

من این تسلسل و تکرار را نمی خواهم 

دروغ وعده ی دیدار را نمی خواهم

من استکان دهان خورده را نمی نوشم

لب دهان زده بسیار را نمی خواهم

برای زهره ی چشمت که "مشتری" کم نیست

من عشق کوچه و بازار را نمی خواهم

من آسمان تو را با تمام زیبایی

که بر سرم شده آوار را نمی خواهم

همیشه وقت غروب از تو شعر می خواند

من این "تو" ی پر تکرار را نمی خواهم

|+| نوشته شده توسط غریبه در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388  |
 
 
بالا