باید شکسته می شد از اول نقاب دلقکی ام
آری درست مثل زمان قشنگ کودکی ام
دیگر رسوب کرده در این سالهای طولانی
در لا به لای حنجره این بغض های آهکی ام
وقتی کلاغ شایعه انداخت باورم شده بود
این را که در هجوم خزان مرده ای مترسکی ام
دیگر بدم می آید از اینکه همیشه افتاده است
بیهوده دست هر کس و ناکس دل عروسکی ام
یادم نرفته لحظه ی تلخی که می شکست
در دست باد طعنه ی تان قلب باد بادکی ام...
حالا به این نتیجه رسیدم که بغض ها را باز
باید شکست پشت نقاب دروغ دلقکی ام...
|
+| نوشته شده توسط
غریبه در پنجشنبه یازدهم تیر 1388
|