تبليغاتX
غزلستان
سلام من به محرم
 حرف آخر...

باغ يخ بسته به يك شمع!!! -اگر- گرم شود

دل كه يخ بست، بعيد است دگر گرم شود

بغض چشمم كه به ياد لبش افتاد،شكست...

آبرو رفت كه بازار خبر گرم شود...

شعله زد شمع به پروانه و با اشك دروغ

گفت مي خواستم اين سوخته پر، گرم شود!!!

***

***

***

جاي فرياد زدن دار بلا را بپذير...

چون خدا خواسته با مرگ تو سرگرم شود






|+| نوشته شده توسط غریبه در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388  |
 شعر نو
 

خودکشی خواهم کرد...

یکی از این شبها...

و تو در خواب فقط می خندی...

من و یک لحظه ی بی دغدغه لبخند زدن...

من و یک لحظه ی کوتاه به چشمان تو حسرت خوردن...

و تو در خواب فقط میخندی...

شبی از این شبها...

خون من از لبه ی عکس تو خواهد آویخت...

آبروی لب سرخ تو شبی خواهد ریخت... 

تو غزل خواهی شد...

و من از دفتر اشعار سفر خواهم کرد...

و تو در خواب فقط میخندی...

شبی از این شبها...

خودکشی خواهم کرد...

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه بیست و سوم خرداد 1388  |
 غزل 42
 

غزل سرودم و گفتی که شاعران٬ آری!!!

بگو بگو تو به من هر چه در دلت داری

به خاطر "تو" به سیگار لب زدم٬ گفتی

بدم می آید از این "شاعران سیگاری"!!

نگاه کردمت و گفتم عاشقت هستم

نگاه کردی و گفتی :...دروغ تکراری؟!

چه صادقانه برایت غزل نوشتم و تو

چه بی ملاحظه گفتی: چقدر بی کاری!

ولی دوباره برایت غزل نوشتم من

ولی دوباره برآن وزنهای تکراری...

مفاعلن... فعلاتن... مفاعلن... گریه...

مفاعلن... فعلاتن... مفاعلن... زاری...

 

خسته شدم.

 

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه شانزدهم خرداد 1388  |
 غزل 41
 

غزل غزل به درازا کشید حرف من و...

به گوش آنکه نباید رسید حرف من و...

به چشم خواهش من خیره شد شبیه قدیم

و باز هم به میانه کشید حرف "من و

تو مث شعر سیاه و سپید میمونیم... 

چرا به زور تحمل کنید حرف منو؟؟؟"

سکوت کردم و بعدش سکوت بعد سکوت

بدون آنکه بداند شنید حرف من و...

سکوت کرد٬ سکوت و نگاه کرد به من...

نگاه کرد که بینش پرید حرف من و...

لبم به روی لبش باز عکس قلب کشید

 بدون حرف هنر آفرید حرف من و...

شبانه رفت و سحرگاه شد که فهمیدم

غزل غزل به درازا کشید حرف من و...

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه شانزدهم خرداد 1388  |
 غزل 40
 

چنان انداختی از سکه ی بازار نامم را

که حتی مادرم پاسخ نمی گوید سلامم را

تو رفتی و ندیدی شهر با "سنگین" نگاه خود

چگونه خرد کرد آیینه های احترامم را

سواری نیست تا پیغام یاری بسپرم بر او

کجا این باد خواهد برد٬ شعر ناتمامم را؟

برای دلخوشی هایم غزل گفتم و میدانم

نمی گیرند بعد از من٬ غزلها٬ انتقامم را

خودم هم خوب میدانم غزل ها را نمی خوانی

سرودم بلکه بغضم نشکند در من٬ تمامم را 

به عکست زل زدم هر شب٬ فراموشت کنم٬ شاید...

زدم زخمی به زخمی تا که یابم التیامم را...

***

 

|+| نوشته شده توسط غریبه در یکشنبه دهم خرداد 1388  |
 غزل 39
 

کجای عشق منی٬ مطلع خیالی من؟

هوای دست تو را کرده دست خالی من

تو هم بیا به زمین خوردنم بخند... بخند...

به خنده ی "تو" می ارزد شکسته بالی من!

هنوز حق دلم نیست چشم ابری تو٬

دو قطره اشک بریزد به خشک سالی من؟

تو از تبار بلوری٬ تبار آینه ها...

چه نسبتیست تو را با دل سفالی من؟؟

تو هم نقاب به صورت نزن که غیر از تو

کسی شبیه خودش نیست در حوالی من

من و تو لایق این اشتراک زیباییم

"لبان لات تو و چشم لا ابالی من!!!"

هوای دست تو را کرده دست خالی من

کجای عشق منی مطلع خیالی من...؟

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه دوم خرداد 1388  |
 
 
بالا