تبليغاتX
غزلستان
سلام بر همه الا بر انقلاب فروش
 غزل 36
 

باز باران با ترانه٬  نه!  تگرگی وحشیانه

می زند با مشت خود بر سقف این دیوانه خانه

می زند تا ساعت شماطه دار کهنه ام را

ناگهان بیدار سازد٬ باز فکری احمقانه!!!

باد می کوبد خودش را بر تن لخت صنوبر

برده قبلا رخت زردش را به زور تازیانه

آخرین عکس تو را هم می سپارم دست آتش

تا تو را در شعله هایش قاب گیرد٬ عاشقانه

می کشم بر روی دستم تیغ و بعد از آن خداحا...

می رسم با این غزل تا اوج مرگی شاعرانه

می چکد خون چکه چکه روی بیت آخرینم

"باز باران با ترانه٬ نه! تگرگی وحشیانه..."

 

|+| نوشته شده توسط غریبه در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388  |
 غزل 35
 

نمی خواهی مرا؟ باشد نگارم٬ پس خدا حافظ

تو را دست غزلها می سپارم٬ پس خداحافظ

مرا با غم رها کردی٬ برو عیبی ندارد٬ من

تو را با عشق تنها میگذارم پس٬ خداحافظ

زمستان می رود آری! مرا هم می برد با خود

به جایی نا مشخص ای بهارم٬ پس خداحافظ

تو در فالم نبودی٬ من تو را در فالم آوردم

ولی حالا که پی بردی به کارم پس خداحافظ

تو را تا آخرین بیتی که شد گفتم٬ ولی حالا

برای چشم تو حرفی ندارم پس... خداحافظ...

|+| نوشته شده توسط غریبه در جمعه چهاردهم فروردین 1388  |
 غزل 34
 

چگونه خاطره اش را به خاک بسپارم؟

هنوز هم که هنوز است دوستش دارم!

هنوز هم که هنوز است خنده هایش را

مرور می کنم از پشت دود سیگارم...

هنوز عکس ترک خورده اش  که تا خود صبح

به ماه خیره شده٬ مانده روی دیوارم

چگونه یک شبه روی تمام قافیه ها

که پر شدند از او ٬ آه ٬ پای بگذارم؟

تمام وقت به شعرم دروغ می گفتم

هنوز هم که هنوز است٬ دوستش دارم...

 

|+| نوشته شده توسط غریبه در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388  |
 
 
بالا