تبليغاتX
غزلستان
سلام بر همه الا بر انقلاب فروش
 غزل 33
 

او استکان چایی خود را نخورد و رفت

عمر مرا به دست غزل ها سپرد و رفت

گفتم بمان٬ نرو٬ قسم ات می دهم! ولی

تنها به روی حرف خودش پا فشرد و رفت

گفتم که صد شماره بمان تا ببینمت

 لجباز بود و تا عدد ده شمرد و رفت

گفتم که "بی تو هیچم" و او گفت "بی" نه٬ "با"!

در بیت آخرین غزلم دست برد و رفت!

حتی به قدر چای هم ارزش...نه! بی خیال...

او استکان چایی خود را نخورد و رفت

 

|+| نوشته شده توسط غریبه در یکشنبه هجدهم اسفند 1387  |
 غزل 32
 

بنویس از غم و از ما دو نفر در باران

تا بخوانند غزل را دو نفر در باران

کاش دیروز که با هم غزل آوار شدیم

می نوشتیم که فردا دو نفر در باران

عشق را با دو گل سرخ به هم می بخشند

زیر مهتاب تماشا... دو نفر در باران

چقدر فاصله افتاد میان من و آن

«دو نفر بر لب دریا٬ دو نفر در باران»*

پاک شد خاطره هامان همگی جز شعری

که سرودند در اینجا دو نفر در باران

و نوشتند به روی تن این پیر بلوط:

بنویس از غم و از ما دو نفر در باران...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* این بیت تضمین شده از علی محمدی است.

|+| نوشته شده توسط غریبه در چهارشنبه هفتم اسفند 1387  |
 
 
بالا