تبليغاتX
غزلستان
سلام بر همه الا بر انقلاب فروش
 غزل 31
 

میخوانم از چشمی که اشکآلود خواهد شد

از سیل اشکی که به زودی رود خواهد شد

نیمه شب برفی "غم"٬ از آتتش "عشقم"

که پیش پای صبح دم نابود خواهد شد

می خوانم از سیگار بد فرجام "عمری" که

در دست مرد غصه داری دود خواهد شد

می خوانم از این امتحان سخت "تنهایی"

از کودکی که باز هم مردود خواهد شد

می خوانم از یک رد پا٬ یک عاشق دیگر

ردی که در طوفان شن مفقود خواهد شد!

می خوانم از یک شاعر تنها٬ که فریادش

در بند چندین قافیه محدود خواهد شد...

 

 

 

|+| نوشته شده توسط غریبه در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387  |
 غزل 30
 

اگر چه دل ز نگاهش به باد دارم من

به چشمهاش هنوز اعتماد دارم من

به مرده شهر غزل کرده اند تبعیدم

به جرم اینکه به عشق اعتقاد دارم من

هزار بار گسستم دوباره پیوستم

چه چاره است؟ به او اعتیاد دارم من

به روی تخته سیاه دلش نوشت ٬ نیا!

هزار حیف دلی بی سواد دارم من

مخواه پرده ز اسرار خویش بردارم

که خاطرات نگفته زیاد دارم من...

|+| نوشته شده توسط غریبه در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387  |
 غزل 29

دوباره فندک و برف و منو پک سیگار

نگاه سرخ منو٬ بی تحرک سیگار

از آن شبی که تو رفتی لبان سردم را

نشانده ام به لب سرخ و نازک سیگار

هنوز «داغ» جدایی به روی دستم هست

همان که سوخت پس از تو با نوک سیگار!

نه چتر دارم و نه یک کلاه پشمی و نه... 

تمام دلخوشیم فندک و پک سیگار

نخواهی آمد و سیگار من تمام شده است!

تو فکر مرد دگر٬ من٬ تدارک سیگار...

 

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه دوازدهم بهمن 1387  |
 غزل 28
 

خمیازه های کشدار٬ سیگار پشت سیگار

شب گوشه ای به ناچار٬ سیگار پشت سیگار

این جان خسته هر شب جان کندنش غریزیست

لعنت به این خود آزار٬ سیگار پشت سیگار

دستان خونی من ٬ قاب شکسته ی تو

کوبیدمش به دیوار٬ سیگار پشت سیگار

هر قدر بار غم را بر دوش می کشم من 

پایان ندارد انگار٬ سیگار پشت سیگار

با ناله های سردم پیچید سخت در هم

آوای سرد گیتار٬ سیگار پشت سیگار

در دور و در تسلسل روز و شب مکرر

تکرار پشت تکرار٬ سیگار پشت سیگار

|+| نوشته شده توسط غریبه در پنجشنبه دهم بهمن 1387  |
 غزل 27
 

خسته ام از بس که کردم بر دو راهی زندگی

گاه مشغولم به فکر مرگ گاهی زندگی

طاقت مرداب بودن را ندارم پس مخواه

سالهای سال با تصویر ماهی زندگی

دختر خورشیدی و من برگه ای از خاطرات

کی کنی با من در این بی سر پناهی زندگی؟

رفتی و من ماندم و یک کوله بار از آرزو

فکر از سر گیری درد و تباهی٬ زندگی

دیدم از امواج بر روی سواحل رد پاست

پس هنوز امید مانده بهر ماهی زندگی

|+| نوشته شده توسط غریبه در پنجشنبه دهم بهمن 1387  |
 
 
بالا