فشارد سوز سرماي زمستان استخوانش را
نخواهد كرد رحمي باد دي قد كمانش را
رود آهسته آهسته ميان تيرگي شب
نمي داند كجا بايد برون ريزد فغانش را
هوا سرد است و شب تاريك و ره بسيار لغزان است
به روي دست خود دارد٬ تن بي جان جانش را
دلآرامي كه روزي مي چكيد از خنده اش شادي
كنون لبخند سردي بوسه ها ميزد لبانش را
نظر را مرد مي دزدد ز روي يار بي جانش
نمي خواهي بخواند فصل تلخ داستانش را
ز پشت پلك هايش شعله هاي غصه مي خيزد
هويدا مي كند آهش غم و درد نهانش را
نگارش را به روي خاك قبرستان بخواباند
ور اندازي كند سر تا به پاي دلستانش را
زمين را مي كَند با دست سرد و سخت لرزانش
و ليكن سوز سرد دي بسوزاند توانش را
ز درياي دو چشمش مي چكد صد جويبار غم
ميان خاك مي ريزد تمام آسمانش را
صداي زوزه هاي باد مي پيچد به گورستان
چو پنهان مي كند در خاك دلدار جوانش را
نه شمعي و نه خرمايي٬ نه هم دردي٬ تسلايي
فقط ريزد به دوشش بيد مجنون گيسوانش را...
|
+| نوشته شده توسط
غریبه در شنبه هفتم دی 1387
|