تبليغاتX
غزلستان
سلام بر همه الا بر انقلاب فروش
 غزل 26
 

 

گودال قتلگاه پر از بوی سیب بود

تنها تر از مسیح کسی بر صلیب بود

آوای زنگ قافله ی غم که محو گشت

تصویر دشت غرق به خون دل فریب بود

خور شید با تمام غرورش٬ غروب کرد

دیگر غریب تر ز غریبی٬ غریب بود

بعد از تمام گرمی بی حد و حصر روز

باران گرفت٬ قلب خدا بی شکیب بود

چشمان ابر خیس تباکی و بر لبش

جا پای گرم ناله ی "امن یجیب" بود

چون روز خلقتش که خدا بود و او و بس

گویی دوباره وقت وصال حبیب بود

آرام پر گشوده و عالم تمام بُهت

آری عروج خاک بر افلاک عجیب بود

مصلوب با صلیب ره آسمان زدند

تنها به جای مانده همان بوی سیب بود

|+| نوشته شده توسط غریبه در دوشنبه نهم دی 1387  |
 غزل 25
 

کاش بین من و تو خنده تفاهم می شد

کاش لبهای تو یک لحظه تبسم می شد

کاش دریا کمی از درد مرا می فهمید

شب که با موج غمش غرق تلاطم می شد

کاش باران ز سر مهر و محبت می شست

اشکهایی که میان غزلم گم می شد

کاش می شد که در این راه بفهمد آتش

با نگاهش چه تبی قسمت هیزم می شد!

کاش مهتاب خبر داشت که مرداب شبی

سینه اش منزل دلسنگی مردم می شد

کاش این ثانیه ها در پی هم می مردند

تا که لبخند تو همرنگ تداوم می شد

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 24

 

وقتی دلم در حسرتش می سوخت٬ خندیدم

ققنوس بودن را که می آموخت٬ خندیدم

وقتی نگاهش را ز من دزدید٬ آزردم

وقتی به هر قیمت به من نفروخت٬ خندیدم

با گریه کاری بر نمی آمد ز دستانم

دیدم که باید سینه را افروخت٬ خندیدم

وقتی که با غم٬ سرنوشتم را به هم آمیخت

تقدیر من را چون سیه می دوخت خندیدم!

یک عمر عشقم را به پایش ریختم٬حالا

دیدم که باید عشق را اندوخت٬خندیدم!

بعد از تمام ماجرا شاد که فهمیدم

بیهوده دل در حسرتش می سوخت٬ خندیدم!

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 23
 

كار من بي تو شده گريه و زاري تا صبح

غصه خوردن ز فراقت به كناري تا صبح

آه افسوس كه ان لحظه تو در خوابي و من

از سر شوق كنم نامه نگاري تا صبح

خاطرت هست غروبي كه به تو دل بستم؟

آن شبم گشت همه لحظه شماری تا صبح

در خيالم به كنارم بنشستي و گذشت

شام هجران همه در باده گساري تا صبح

"تا خود صبح برايم تو غزل مي گويي؟!"

تو بپرسيدي و من گفتمت آري ! تا صبح!

حال رفتي و دلم باغ پريشان حاليست

چشم هم در غم تو ابر بهاري تا صبح

شرط ميبندمت اي چشم كه مي خشكاني

دشت دامان مرا گر كه نباري تا صبح...

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 22
 

 

هر داغ كه چون لاله به دل بنشانم

تقديم به آنكه عاشقش مي مانم

هر شعر و ترانه اي كه من مي خوانم

تقديم به آنكه عاشقش مي مانم

هر چند كه رفت و زاريم بيهوده است

هر چند كه پا فشاريم بيهوده است

هر لحظه كز عمر بي رخش بستانم

تقديم به آنكه عاشقش مي مانم

ناگاه خزان رسيد و گلدان پژمرد

دستان خزان تك تك گلهايم برد

تك شاخه گلي كه مانده در دستانم

تقديم به آنكه عاشقش مي مانم

گر سجده كنان باخته ام عمرم را

درپاي الهه هاي سنگي اما

هر سجده ي مستانه ي بر جانانم

تقديم به آنكه عاشقش مي مانم

مرگ ار گرهي در سر اين راه شود

دستان من از زلف تو كوتاه شود

در كوچه طنين صوت الرحمنم

تقديم به آنكه عاشقش مي مانم

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 21
 

 

اگر چه رفتي و من بي تو سخت در ماندم

كنار جـــاده با بار بغــــــــض ها مانـــــدم

اگر چه هيچ وقت نديدي پس از جداييمان

چه سان براي تو از دور دست فشاندم

اگر چه هيچ وقت نفهميدي از براي تو٬ من

كنار عكس ترك خورده ات غزل خواندم

اگر چه باروم اين بود بر نخواهي گشت

كنار پنجره تا صبح چشم گردانم

براي آنكه نگريي ميان گريه ي خويش

لبان بي رمقم را به زور خنداندم

ولي كنون كه تو مي خواهيم دگر دير است

كنون كه چهره ي شب را به روز چرخاندم

نيا! كه خاطره ها را كنار شومينه

شبي كه طاقتم از حد گذشت سوزاندم...

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 20
 

ماه روي تو در اين قصه سر آغازترين

جاده ي مه زده ي چشم تو پر راز ترين

من به شيريني لبهاي تو فرهاد صفت

تو به مجنوني من ليلي پر نازترين

زلف شب گرد تو در موج نسيم افتاده

زاغ گيسوي شما عاشق پرواز ترين

موي خرمايي و لبهاي رطب طعم و مليح

بهترين طعمه در اين كشور اهواز ترين

لب سرخ تو گران قدر ترين جام شراب

يا كه بالا تر از آن٬ ساغر مي ساز ترين

دختر شرقي پر عشوه ي ايراني من

من كنون پيرم و دل خسته تو لجباز ترين؟

با تو هر ثانيه ام حادثه اي تازه تر است

پيش من هر نفست حادثه انداز ترين

غزلم گشته تمام و تو نگشتي توصيف

رام پايان نشود وحشي آغازترين...

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 19
 

چند  تا قافيه بايد ز تو لبريز شود؟

تا كه يك قطره ز چشمان تو سر ريز شود

چند دل در پي لبخند تو بر باد رود؟

چند عاشق به سر زلف تو آويز شود؟

قصه ي من و شما قصه ي آن ايرانيست

كه شبي دست خوش حمله ي چنگيز شود

خنده ات با دگران٬ گريه ي تلخت با من

چون بهاري كه غمش قسمت پاييز شود

خنده ي شاديت اين گونه مرا آتش زد

واي از آن روز كه يك لحظه غم انگيز شود

گيرم از آه جگر سوز من آتش ريزد

كي دل سنگ تو با آه شررخيز شود؟

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 18
 

 

سكانس اول ما٬ شب ميان قبرستان

صداي چك چك باران٬ صداي الرحمن

سكوت ماه٬ شبي سرد٬ باد پاييزي

هجوم درد٬ تب ابر٬ چك چك باران

هزار قبر ترك خورده٬ صد درخت خموش

هزار روح معذب٬ غريب٬ سرگردان

سكانس دوم ما٬ شال مشكي و ضجه

زني شكسته و غمگين٬ و قبر يار جوان

دو چشم قرمز و درد دل و لباس سياه

دو چشمه اشك٬ غمي بي شروع بي پايان

دو شمع مشكي و خاموش٬ سيني خرما

لبان بي رمق زن٬ لبان فاتحه خوان

سكانس سوم٬ ما آفتاب خسته ي صبح

سقوط برگ درختي به خاك گورستان

صداي قار كلاغي٬ صداي زوزه ي باد

كنار قبر جوان٬ پيكر زني بي جان

سكانس آخر ما٬ غم٬ سكوت٬ تنهايي

صداي چك ك باران٬ صداي الرحمن...

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 17
 

 

بنويسيد كه ديديم كه از پا افتاد

خرد شد٬ قافيه را باخت٬همان جا افتاد

ننويسيد كه كشتيمش و آرام شديم

بنويسيد كه لغزيد و ز بالا افتاد

ننويسيد كه چون مرد به مرگش خنديد

بنويسيد كه ز ترسش به تقلا افتاد

ننويسيد نهالش به تبر بشكستيم

بنويسيد ز بس پير شد از پا افتاد

چون كسي گفت چرا شعري ازاو نيست به جا

بنويسيد كه از لاي غزلها افتاد

گر كسي گفت چرا قبري از او پيدا نيست٬

بنويسيد كه چون ماه به دريا افتاد!

هر چه را خواست دل تنگ شما بنويسيد

ولي اين را بنويسيد كه تنها افتاد...

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 16
 

فشارد سوز سرماي زمستان استخوانش را

نخواهد كرد رحمي باد دي قد كمانش را

رود آهسته آهسته ميان تيرگي شب

نمي داند كجا بايد برون ريزد فغانش را

هوا سرد است و شب تاريك و ره بسيار لغزان است

به روي دست خود دارد٬ تن بي جان جانش را

دلآرامي كه روزي مي چكيد از خنده اش شادي

كنون لبخند سردي بوسه ها ميزد لبانش را

نظر را مرد مي دزدد ز روي يار بي جانش

نمي خواهي بخواند فصل تلخ داستانش را

ز پشت پلك هايش شعله هاي غصه مي خيزد

هويدا مي كند آهش غم و درد نهانش را

نگارش را به روي خاك قبرستان بخواباند

ور اندازي كند سر تا به پاي دلستانش را

زمين را مي كَند با دست سرد و سخت لرزانش

و ليكن سوز سرد دي بسوزاند توانش را

ز درياي دو چشمش مي چكد صد جويبار غم

ميان خاك مي ريزد تمام آسمانش را

صداي زوزه هاي باد مي پيچد به گورستان

چو پنهان مي كند در خاك دلدار جوانش را

نه شمعي و نه خرمايي٬ نه هم دردي٬ تسلايي

فقط ريزد به دوشش بيد مجنون گيسوانش را...

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 15
 

 

روزو شبم يكي شده ايام تكراريست

دلدار سرخ روي دلآرام تكراريست

گفتم تنوعي شده ميخانه اي روم

ديدم تلالوء ي در جام تكراريست

از ابتداي راه بود مقصدش عيان

رفتن عبس بود كه سر انجام تكراريست

اخبارمان تمام دروغ است٬كذب محض

آمارمان مبالغه٬ ارقام تكراريست!

نوروزمان به واقع يكي روز كهنه است

ديدار ساليانه ي اقوام تكراريست

گفتم تفألي بزنم پيش شاعري

ديدم كه شعر حافظ و خيام تكراريست

گفتم به كوچه ها بزنم بي خيال درد!

ديدم كه شهر مرده در اين شام تكراريست

گفتم كه خودكشي مگرم پاسخي دهد

ديدم طناب دار و لب بام تكراريست...

 

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 14
 

افسوس كه بي دار سفر خواهم كرد

بي چوب سپيدار سفر خواهم كرد

مردن شده روياي شبانگاهي من

افسوس كه بيدار سفر خواهم كرد

در شوق گل ياس فرود آمدم اينجا

در حسرت گلزار سفر خواهم كرد

از رفتن من خاطرتان تلخ شود ليك

انگار نه انگار ٬ سفر خواهم كرد

بيهوه نگو بمان٬ كه بيهوده نمانم

تصميم من اين بار: سفر خواهم كرد

لبخند به لب دارم و از قلب شكستم

بي همدم و غمخوار سفر خواهم كد

من قافيه را باخته ام ٬ بي وزنم

از دفتر اشعار سفر خواهم كرد...

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 13
 

 

بي غل و غش رسيد و ركود مرا گرفت

از ره رسيد و بود و نبود مرا گرفت

برق نگاه هاي خودش را به من سپرد

خورشيد روزهاي كبود مرا گرفت

رفت و گذاشت تا كه بسوزم در التهاب

خاكسترم ربوده و دود مرا گرفت

از پشت كوه هاي قنوتم طلوع كرد

حال خوش ركوع و سجود مرا گرفت

لب بر لبم گذاشت لبش سرد بود سرد

شعر مرا مكيد و سرود مرا گرفت

تنها به اين بهانه كه تصوير ماه را

گيرد ز بركه بود و نبود مرا گرفت...

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 12
 

شب بود و مرغ ناله زني ياد آه كرد

خودكار دلسياه من آن شب گناه كرد

يك برگه سادگي و دواتي ز واژه ها

احساس شعر دفتر ذهنم سياه كرد

امواج فكرهاي پر از درد و خستگي

قانون شعر هاي مرا دلبخواه كرد

هر واژه اي كه خواست به زير قلم دويد

خودكار من نوشت٬ و دستم نگاه كرد

گاهي درست واژه ي هر بيت چيده شد

گاهي قصيده قافيه را اشتباه كرد

هر بيت اشتباه به رويش خطي نشست

خودكار دشت پهن ورق فتلگاه كرد

آخر به روي كاغذ خط خورده ام نوشت:

لعنت به عشق! زندگيم را تباه كرد...

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 11
 

براي داشتنت استخاره مي گيرم

اگر كه خوب نيايد دوباره مي گيرم

سراغ ماه رخت را در اين شب ابري

از آشناي قديمت ستاره مي گيرم

تو بي كرانه اي و من چو برگ بر بركه

تو موج مي شوي و من كناره مي گيرم

نشد كه دنگ به دنگ دل تورا بخرم

ولي دو دنگ دلت را اجاره مي گيرم

شب است و بركه ي افكار من مه آلود است

تو را ز ماه غزل استعاره مي گيرم

تو رفته اي و به قرآن پاره پاره هنوز

براي داشتنت استخاره مي گيرم...

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 10
 

بهار آمد پريشان باغ من افسرده بود اما

به جو باز آمد آب رفته ماهي مرده بود اما

زمستان رفت برفش آب شد خورشيد بازآمد

كبوتر بچه ها را سوز سرما برده بود اما

بشويد خاك قاب پنجره باران پاييزي

به پشت شيشه در تنگي گلم پ‍‍ژمرده بود اما

هزاران نوشدارو ميرسيد از بهر سهرابم

به سهرابم هزاران ضرب چاقو خورده بود اما

خلاصه گشت ماه و مهر تا آن سال آخر شد

بهار آمد دوباره! باغ من افسرده بود اما...

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 9
 

جام دل است منتظر قطره اي شراب

دست دعاست تشنه ي يك اشك مستجاب

مي خانه سوخت٬ كوزه شكست و شراب ريخت

از مي سرا به جاست فقط كلبه اي خراب

خورشيد چشم هاي نگارم غروب كرد

در پشت كوهسار دروغين يك نقاب

آواره گشت سينه ي درياييم شبي

بر رهگذار ساحل دريا چو يك حباب

از خاطرات تلخ دلآرام مانده است

صدها هزار نامه ي مكتوب بي جواب

با تمبر اشك و مهر ندامت نوشته ام:

گيرنده: چشمهاي خماري اسير خواب

ازروزگار غربت من روزها گذشت

يك شعر تلخ مانده و نقش دلي بر آب!

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 8
 

زن بود با تمام صفاتش ولي كمي شر بود

زن بود با تمام وقارش٬ زني موقر بود

در بيت بيت هر غزلم بوي عشق جريان داشت

بر بركه ي غمين دلم عكس مه شناور بود

زن بود با تمام شكر خنده هاي پر ابهام

لوحي سفيد داشت كه از عشق من مكدر بود

زلفي سياه ريخته بر نيمه اي ز ماه رخش

شام هزار قصه ي دزدان عقل از سر بود

هر چند ماه چهره ي او در مدار وصل نبود

اندر سياه چاله ي چشمش دلم مسخر بود

در انتهاي راه صدايش غمي نشسته غمين

بر بوم چشم هاي ترش غصه اي مصور بود

گرم نگاه نافذ او گشتم و ندانستم

كاين تك نگاه غرق محبت نگاه آخر بود...

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 7
 

 

يك شاخه نور همدم لبهاي شعر من

يك حلقه دود مانده ز جا پاي شعر من

يك قطره اشك راوي صد يادگار تلخ

غلطان به پيش چشم تماشاي شعر من

صحراي دستهاي تو و دست يك رقيب

درياي بي كران تمناي شعر من

آن آخرين نگاه زمستانيت هنوز

سر ميزند به خاطر تنهاي شعر من

با رفتنت بهار ز تقويم رخت بست

گشته خزان رفيق شكيباي شعر من

رفتي به اين اميد كه تنها شوم ولي

يك شاخه نور ماند به لبهاي شعر من...

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 6
 

از تيغ چشم هاي تو خونها چكيده است

شمشير ابروان تو سر ها بريده است

ما كشته ي نگاه تو هستيم و مفتخر

كاين دل به راه عشق تو در خون تپيده است

نقاش روزگار ز بهر جنـــــــــون مــــــــــا

در بوم چشم هاي تو دريا كشيده است

وقتي سپيده دم بگشايي دو چشم خويش

گويي كه آفتاب ز دريا دميده است

عكس غروب چون كه ميفتد به چشم تو

انگار لحظه هاي قيامت رسيده است

زيبا تر از نگاه تو در هفت آسمان

من مطمئنم عالم و آدم نديده است

نتوان ز وصف چشم تو گفتن در اين دو بيت

هر گردشي ز چشم تو صدها قصيده است...

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 5
 

 

نیست بر شام ستم های گل اندام شفق

بهر تعقیب نگاهش به قدم نیست رمق

اشك هجران چكد از گوشه ي چشمانم ليك

مي چكيد از غضب از چهره ي دلدار عرق

خون دل خوردم ازاين عشق٬ ندانستم من

خوردن اين مي نا پاك نباشد بر حق

گفتمش يار٬ ندانسته گناهي كردم

نيست در مكتب ما عطف گناهي به سبق

تو بيا از كرمت چشم بپوش از گنهم

همچو خورشيد كه بگذشت ز ماهي احمق

گفت خاموش! كه اين رسم بلا كش باشد

نيست كمتر ز كفن جانه ي "من كان عشق"!

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 4
 

تا چند با وعید برا نرم می کنی؟

تا کی مرا به قافیه سر گرم می کنی؟

صدها کرشمه سوی رقیبان نوده ای

حالا که گشت نوبت ما شرم می کنی؟

تو هم شبیه دلبر دلسنگ قصه ها

بازار خویش را به جفا گرم می کنی؟!

با دوستان ز جور و ستم حرف می زنی

با دشمنان خویشتن آزرم می کنی؟

تا کی مرا به زلف سیه تاب می دهی؟

تا کی مرا به قافیه سر گرم می کنی؟

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 غزل 3
 

بادبادک اگر رها بشود در گلاویز باد میمیرد

این چنین زیر دست وپای نسیم بادبادک زیاد میمیرد

نقطه مرگ بادبادکها آخرین بیت شعر پرواز است

بی صدا روی دست های درخت چون که از پا فتاد میمیرد

آن همه عزت و جلال و شکوه٬ ان همه آب و رنگ و شور و نشاط

پیش چشمان خیس پنجره ها محو گردد ز یاد٬ میمیرد

دل به ثروت نبند می سوزد٬ دل به قدرت نبند می پوسد

رستم داستان فردوسی زیر پای شغاد میمیرد

پس بیا مثل بادبادکها دل به این باد پوچ نساریم

وعده های نسیم پوشیالیست٬ عاقلبت رقص باد میمیرد!

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم دی 1387  |
 
 
بالا