تبليغاتX
غزلستان
سلام بر همه الا بر انقلاب فروش
 نکته قابل توجه
 

دوستان عزیز،

برای دانلود فایل صوتی اشعار با صدای خود شاعر، در قسمت -پیوند ها- بر عبارت

صوتی کلیک کرده، دانلود نمایید.

 

ممنون.

|+| نوشته شده توسط غریبه در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388
 غزل 49
تا به كي خلق خدا را دل مكدر مي كنند؟

واعظان كاين جلوه در محراب و منبر مي كنند

دستشان باز است و دست و بال خلقي بسته اند

تحت نام دين مداري، كار ديگر مي كنند

سير از سور اند و شب را تا سحر در خواب ناز

در همان حالي كه مردم بي غذا سر مي كنند

عده اي را مي فروشند، عده اي را مي خرند

عده اي را هم به جرم فقر كافر مي كنند

لحظه لحظه، بي خدا تر، با ريا تر مي شوند

دامن خود را دمادم با ريا تر ميكنند

با سياست هايشان سر گرم بازي گشته اند

وين همه قلب و دغل در كار داور مي كنند

موج نفرت جاي موج سبز راه انداختند

در كنارش جيبشان را مملو از زر مي كنند

حافظا ديگر گمانم خوب دستت آمده

توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر مي كنند...


|+| نوشته شده توسط غریبه در سه شنبه دوازدهم آبان 1388  |
 حافظ
 

يارم چو قدح به دست گيرد

بازار بتان شكست گيرد

هر كس كه بديد چشم او گفت

كو محتسبي كه مست گيرد؟

 

حضرت حافظ

|+| نوشته شده توسط غریبه در دوشنبه چهارم آبان 1388  |
 هوشنگ ابتهاج
 

چه غریب ماندی ای دل

                 نه غمی نه غمگساری

                                  نه در انتظار یاری

                                                 نه ز یار انتظاری...

|+| نوشته شده توسط غریبه در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388  |
 غزل 48

ميزند يك پك ديگر به لب سيگارش

خيره مانده است به ميز و ورق و خودكارش

خواست تا يك غزل تازه بگويد اما

باز ترسيد به جايي نرسد اشعارش

گفتن يك غزل ساده كه راحت شده بود

نكند فكر لبي باز كند دشوارش 

باز هم فال زد و باز همان فال قديم

باز آن شعر كه هر روز كند تكرارش

"اي كه از كوچه معشوقه ما مي گذري

بر حذر باش كه سر مي شكند ديوارش"




*وامي از حافظ

|+| نوشته شده توسط غریبه در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388  |
 قسمتی از مثنوی رجعت
 

ای مردمان شهر ما تا چند گوییم؟

تا کی میان جمعتان یک "مرد"جوییم؟

یک "مرد" کو پرچم به دوش خون گذارد

از رخت خوابش یک قدم بیرون گذارد!

فریاد زن تکبیر گو مست و هشیوار

با خون خود یاری کند سردار بی یار

فرزندتان آیا نمی داند که خون چیست؟

در زیر شمشیر غمش رقص جنون چیست

گر بیند و ساکت نشیند وااااااااااااااااای بر او !!!

در روز گر ره را نبیند.... وااااااااااای بر او...

***

مردم قسم بر انشقاق فرق منشق

خالی نباشد این دیار از حجت حق

آن تک سوار دشت آزادی می آید

در عصر یخ بندان غم شادی می آید

دیروز ما رفتیم تا امروز ماند

در پهنه ی شبها طلوع روز ماند

ما شهد شیرین شهادت نوش کردیم

خود را تهی از فکرت و از هوش کردیم

تا عشق باشد٬ سوز باشد٬ آه باشد...

در جهل قرن بیست و یک... "آگاه" باشد...

کار حسین با ماست... زینب وار باشید

تا وصل جانان در پی دلدار باشید...

 

"گمنام"

|+| نوشته شده توسط غریبه در یکشنبه نوزدهم مهر 1388  |
 رباعي

يك روز بيتاب مني كه بي قرارت نيستم

وقتي كه مي آيي به خود ديگر كنارت نيستم


دادم به روي سنگ قبرم سبز حك كردند كه:

ديگر سر قبرم نيا... چشم انتظارت نيستم


|+| نوشته شده توسط غریبه در یکشنبه دوازدهم مهر 1388  |
 غزل 47
 

لب می نشانی بر لب سیگار تا کی؟

شبها کنار پنجره بیدار تا کی؟

می خواهی اسمش را بیاندازی دوباره

با ناخنت بر صورت دیوار تا کی؟

وقتی نمی بیند تو را تکرار کردن

شاید بیاید پیش من یک بار...! تا کی؟

تا کی-برای آنکه شعرت را نخوانده

 هی شعر می گویی دو صد خروار...-تا کی؟!

عاشق شدی صد بار یک هفته دو هفته

عاشق بشو اما بگو این بار تا کی؟

اوه اوه!! گلویم سوخت بس کن با تو هستم!

سیگار هی پشت سر سیگار تا کی؟

 

|+| نوشته شده توسط غریبه در جمعه سوم مهر 1388  |
 پاره غزل

خواستم تا گرهی وا کنم از موهایت

گرهی کورتر افتاد به ابروهایت...

من که تسلیم نگاه تو شدم...لازم بود؟

که چنین صف بکشد خیل النگو هایت؟

چند دیوان بسرایم که بیاید روزی...

اسم من پشت سر اسم غزلگوهایت؟

"بقیه ی غزل سروده نشده..."



"اين غزل با بيت مطلع دوست عزيزم آقاي نعمتي از شاعران فوق العاده خوب نسل ما سروده شده است."

|+| نوشته شده توسط غریبه در پنجشنبه دوم مهر 1388  |
 غزل 46
 

عشقتان مانده در باور ما

گرچه سوزانده بال و پر ما

بعد از آن بوسه ی گرم بر جاست

آتشی زیر خاکستر ما

از لبت چکه کن بر لب من

تا شود لب به لب ساغر ما

یک وجب ده وجب فرق دارد؟

چون گذشته است آب از سر ما...

آنطرف جام لبریز عشقت

این طرف کاسه ی لب پر ما

چند تا جرعه تا وصل باقیست

می رسد جرعه ی آخر ما...

|+| نوشته شده توسط غریبه در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388  |
 غزل 45
 

من از دوستان خوبم عذر خواهی می کنم که دیر به دیر آپدیت میکنم.

چند وقتیه که دل ودماغ غزل سرودن ندارم.

اهل این هم نیستم که چرند و پرند بذارم تو وب. بنا بر این کمی دیر میشه.

اشعار هم مال حقیره.پس دنبال اسم شاعر دیگه ای نباشید.

اسم من حسین زحمتکشه. با اسم غریبه پست میگذارم.

ممنون.

یک غزل مهمون من...

 

انگار غزل آب نباتی شده باشد


وقتی که دوتا لب قر و قاطی شده باشد


لبهای تو با طعم انار است و دو چشمت


شیریست که کم کم شکلاتی شده باشد


این طور نگاهم نکن، انگار ندیدی


شهری پی عشق تو دهاتی شده باشد


من با تو خوشم، با نمد بر سر دوشم


بگذار که عالم کرواتی شده باشد


یک بار به من حق بده لبهای کبودم


در لیقه ی موهات دواتی شده باشد


باید که غزلهای مرا هم نشناسی


وقتی که غزل هم صلواتی شده باشد

 

|+| نوشته شده توسط غریبه در جمعه بیستم شهریور 1388  |
 غزل 44
 

خودت گفتی که عاشق صورتش سرخ است با سیلی

قبول! این هم به عشق چشمهای تو٬ بیا! سیلی!

خودت با چشمهای قهوه ای دیوانه ام کردی

ولی حالا که گفتم دوستت دارم٬چرا سیلی؟

تو هر کاری کنی پیغام عشقت میرسد گوشم

چه با خنده٬ چه با غمزه٬چه با عشوه٬ چه با سیلی!

من آن روزی که دل بستم به تو تا پای جان رفتم

نخواه از من که برگردم٬ و آن هم با دو تا سیلی...

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه سی و یکم مرداد 1388  |
 ...
 

 شبی باران گرفت و شعر هایم را خیابان برد

دلم را دختری با  عشوه ای یک لحظه آسان برد

و نوحم را که نهصد سال کشتی ساخت٬ یک لحظه

 که غافل شد تمام زحمتش ناگاه طوفان برد...

 

 

|+| نوشته شده توسط غریبه در سه شنبه بیستم مرداد 1388  |
 غزل 43
 

من این تسلسل و تکرار را نمی خواهم 

دروغ وعده ی دیدار را نمی خواهم

من استکان دهان خورده را نمی نوشم

لب دهان زده بسیار را نمی خواهم

برای زهره ی چشمت که "مشتری" کم نیست

من عشق کوچه و بازار را نمی خواهم

من آسمان تو را با تمام زیبایی

که بر سرم شده آوار را نمی خواهم

همیشه وقت غروب از تو شعر می خواند

من این "تو" ی پر تکرار را نمی خواهم

|+| نوشته شده توسط غریبه در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388  |
 پاره غزل
 

تو با غریبه بخندی و من نگاه کنم؟

مگر خرم که خودم را چنین تباه کنم؟

دل تو سیب هوس کرده من چرا باید

برای خواست حواییت گناه کنم؟

در اشتباهی اگر فکر کرده ای من باز

فریب چشم تو را خورده اشتباه کنم

خدا نخواست از بیشتر به خاطر تو

کنار آینه شب مشق آه آه کنم...

از  این به بعد کسی مدعی نخواهد شد

که دیده باشد از اسمت ورق سیاه کنم

***

تو حرف های دلت را به آفتاب بگو

و من گلایه ی خود را شبی به ماه کنم

 

|+| نوشته شده توسط غریبه در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388  |
 غزل پاره
 

باید شکسته می شد از اول نقاب دلقکی ام

آری درست مثل زمان قشنگ کودکی ام

دیگر رسوب کرده در این سالهای طولانی

در لا به لای حنجره این بغض های آهکی ام

وقتی کلاغ شایعه انداخت باورم شده بود

این را که در هجوم خزان مرده ای مترسکی ام

دیگر بدم می آید از اینکه همیشه افتاده است

بیهوده دست هر کس و ناکس دل عروسکی ام

یادم نرفته لحظه ی تلخی که می شکست

در دست باد طعنه ی تان قلب باد بادکی ام...

حالا به این نتیجه رسیدم که بغض ها را باز

باید شکست پشت نقاب دروغ دلقکی ام...

|+| نوشته شده توسط غریبه در پنجشنبه یازدهم تیر 1388  |
 
 

آ سید علی...

بکش روی سرم تا زنده گردم

همان دستی که ناقص خوانده ای را

به روی مردم ایران نیاور...

عزیزم اینکه "تنها مانده ای" را

***

ببین٬ با بغض سردت روز جمعه...

دلی کز عاشقان سوزانده ای را

 

 

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه ششم تیر 1388  |
 حرف آخر...

باغ يخ بسته به يك شمع!!! -اگر- گرم شود

دل كه يخ بست، بعيد است دگر گرم شود

بغض چشمم كه به ياد لبش افتاد،شكست...

آبرو رفت كه بازار خبر گرم شود...

شعله زد شمع به پروانه و با اشك دروغ

گفت مي خواستم اين سوخته پر، گرم شود!!!

***

***

***

جاي فرياد زدن دار بلا را بپذير...

چون خدا خواسته با مرگ تو سرگرم شود






|+| نوشته شده توسط غریبه در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388  |
 شعر نو
 

خودکشی خواهم کرد...

یکی از این شبها...

و تو در خواب فقط می خندی...

من و یک لحظه ی بی دغدغه لبخند زدن...

من و یک لحظه ی کوتاه به چشمان تو حسرت خوردن...

و تو در خواب فقط میخندی...

شبی از این شبها...

خون من از لبه ی عکس تو خواهد آویخت...

آبروی لب سرخ تو شبی خواهد ریخت... 

تو غزل خواهی شد...

و من از دفتر اشعار سفر خواهم کرد...

و تو در خواب فقط میخندی...

شبی از این شبها...

خودکشی خواهم کرد...

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه بیست و سوم خرداد 1388  |
 غزل 42
 

غزل سرودم و گفتی که شاعران٬ آری!!!

بگو بگو تو به من هر چه در دلت داری

به خاطر "تو" به سیگار لب زدم٬ گفتی

بدم می آید از این "شاعران سیگاری"!!

نگاه کردمت و گفتم عاشقت هستم

نگاه کردی و گفتی :...دروغ تکراری؟!

چه صادقانه برایت غزل نوشتم و تو

چه بی ملاحظه گفتی: چقدر بی کاری!

ولی دوباره برایت غزل نوشتم من

ولی دوباره برآن وزنهای تکراری...

مفاعلن... فعلاتن... مفاعلن... گریه...

مفاعلن... فعلاتن... مفاعلن... زاری...

 

خسته شدم.

 

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه شانزدهم خرداد 1388  |
 غزل 41
 

غزل غزل به درازا کشید حرف من و...

به گوش آنکه نباید رسید حرف من و...

به چشم خواهش من خیره شد شبیه قدیم

و باز هم به میانه کشید حرف "من و

تو مث شعر سیاه و سپید میمونیم... 

چرا به زور تحمل کنید حرف منو؟؟؟"

سکوت کردم و بعدش سکوت بعد سکوت

بدون آنکه بداند شنید حرف من و...

سکوت کرد٬ سکوت و نگاه کرد به من...

نگاه کرد که بینش پرید حرف من و...

لبم به روی لبش باز عکس قلب کشید

 بدون حرف هنر آفرید حرف من و...

شبانه رفت و سحرگاه شد که فهمیدم

غزل غزل به درازا کشید حرف من و...

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه شانزدهم خرداد 1388  |
 غزل 40
 

چنان انداختی از سکه ی بازار نامم را

که حتی مادرم پاسخ نمی گوید سلامم را

تو رفتی و ندیدی شهر با "سنگین" نگاه خود

چگونه خرد کرد آیینه های احترامم را

سواری نیست تا پیغام یاری بسپرم بر او

کجا این باد خواهد برد٬ شعر ناتمامم را؟

برای دلخوشی هایم غزل گفتم و میدانم

نمی گیرند بعد از من٬ غزلها٬ انتقامم را

خودم هم خوب میدانم غزل ها را نمی خوانی

سرودم بلکه بغضم نشکند در من٬ تمامم را 

به عکست زل زدم هر شب٬ فراموشت کنم٬ شاید...

زدم زخمی به زخمی تا که یابم التیامم را...

***

 

|+| نوشته شده توسط غریبه در یکشنبه دهم خرداد 1388  |
 غزل 39
 

کجای عشق منی٬ مطلع خیالی من؟

هوای دست تو را کرده دست خالی من

تو هم بیا به زمین خوردنم بخند... بخند...

به خنده ی "تو" می ارزد شکسته بالی من!

هنوز حق دلم نیست چشم ابری تو٬

دو قطره اشک بریزد به خشک سالی من؟

تو از تبار بلوری٬ تبار آینه ها...

چه نسبتیست تو را با دل سفالی من؟؟

تو هم نقاب به صورت نزن که غیر از تو

کسی شبیه خودش نیست در حوالی من

من و تو لایق این اشتراک زیباییم

"لبان لات تو و چشم لا ابالی من!!!"

هوای دست تو را کرده دست خالی من

کجای عشق منی مطلع خیالی من...؟

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه دوم خرداد 1388  |
 غزل 38
 

گریه هایت٬ خنده هایت مسخره است

حرفهای نا به جایت مسخره است

اشک های تو برایم مضحک است

شعرهای من برایت مسخره است

فاصله یک یا دو لحظه لازم است

فاصله تا بی نهایت! مسخره است

گفته بودی در هوایی دیگری...

اصلا این حال و هوایت مسخره است

گفتی آیینت به عشق "آلوده" نیست

دین و آیین و خدایت مسخره است

جمله جمله عشق نوشاندی به من

جمله هایت٬ جمله هایت مسخره است

بیشتر از این برایت خوب نیست...

حرفهایی که برایت مسخره است...

|+| نوشته شده توسط غریبه در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388  |
 غزل 37
 

سلام ای شب ابر آشنای بارانی

"نگاه پنجره ها" در شبی زمستانی

***

به هر کجا بروی آسمان همین رنگ است

چرا کنار غزلهای من نمی مانی؟

برای این که تو را بیشتر ببینم کاش

دوباره عقربه ها را به چپ بگردانی

***

 کسی که فکر نمی کردم عاشقم باشد

به روی گونه ام انداخت بوسه پنهانی

خدای شعر های مرا در میان قافیه ها

به چند واژه ی پوسیده کرد٬ زندانی

و رفت و گفت به طعنه "وصال ممکن نیست"

حقیقتیست که بهتر ز من تو می دانی!

 


 

|+| نوشته شده توسط غریبه در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388  |
 
 
بالا