ادامه مطلب...
![]() |
![]() |
|
| عاشقانه ها |
|
باید شکسته می شد از اول نقاب دلقکی ام آری درست مثل زمان قشنگ کودکی ام دیگر رسوب کرده در این سالهای طولانی در لا به لای حنجره این بغض های آهکی ام وقتی کلاغ شایعه انداخت باورم شده بود این را که در هجوم خزان مرده ای مترسکی ام دیگر بدم می آید از اینکه همیشه افتاده است بیهوده دست هر کس و ناکس دل عروسکی ام یادم نرفته لحظه ی تلخی که می شکست در دست باد طعنه ی تان قلب باد بادکی ام... حالا به این نتیجه رسیدم که بغض ها را باز باید شکست پشت نقاب دروغ دلقکی ام... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 12:10 توسط غریبه |
|
|
آ سید علی... بکش روی سرم تا زنده گردم همان دستی که ناقص خوانده ای را به روی مردم ایران نیاور... عزیزم اینکه "تنها مانده ای" را *** ببین٬ با بغض سردت روز جمعه... دلی کز عاشقان سوزانده ای را
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم تیر 1388ساعت 19:14 توسط غریبه |
|
|
باغ يخ بسته به يك شمع!!! -اگر- گرم شود دل كه يخ بست، بعيد است دگر گرم شود بغض چشمم كه به ياد لبش افتاد،شكست... آبرو رفت كه بازار خبر گرم شود... شعله زد شمع به پروانه و با اشك دروغ گفت مي خواستم اين سوخته پر، گرم شود!!! *** *** *** جاي فرياد زدن دار بلا را بپذير... چون خدا خواسته با مرگ تو سرگرم شود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 11:46 توسط غریبه |
|
|
خودکشی خواهم کرد... یکی از این شبها... و تو در خواب فقط می خندی... من و یک لحظه ی بی دغدغه لبخند زدن... من و یک لحظه ی کوتاه به چشمان تو حسرت خوردن... و تو در خواب فقط میخندی... شبی از این شبها... خون من از لبه ی عکس تو خواهد آویخت... آبروی لب سرخ تو شبی خواهد ریخت... تو غزل خواهی شد... و من از دفتر اشعار سفر خواهم کرد... و تو در خواب فقط میخندی... شبی از این شبها... خودکشی خواهم کرد... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 16:11 توسط غریبه |
|
|
غزل سرودم و گفتی که شاعران٬ آری!!! بگو بگو تو به من هر چه در دلت داری به خاطر "تو" به سیگار لب زدم٬ گفتی بدم می آید از این "شاعران سیگاری"!! نگاه کردمت و گفتم عاشقت هستم نگاه کردی و گفتی :...دروغ تکراری؟! چه صادقانه برایت غزل نوشتم و تو چه بی ملاحظه گفتی: چقدر بی کاری! ولی دوباره برایت غزل نوشتم من ولی دوباره برآن وزنهای تکراری... مفاعلن... فعلاتن... مفاعلن... گریه... مفاعلن... فعلاتن... مفاعلن... زاری...
خسته شدم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 15:26 توسط غریبه |
|
|
غزل غزل به درازا کشید حرف من و... به گوش آنکه نباید رسید حرف من و... به چشم خواهش من خیره شد شبیه قدیم و باز هم به میانه کشید حرف "من و تو مث شعر سیاه و سپید میمونیم... چرا به زور تحمل کنید حرف منو؟؟؟" سکوت کردم و بعدش سکوت بعد سکوت بدون آنکه بداند شنید حرف من و... سکوت کرد٬ سکوت و نگاه کرد به من... نگاه کرد که بینش پرید حرف من و... لبم به روی لبش باز عکس قلب کشید بدون حرف هنر آفرید حرف من و... شبانه رفت و سحرگاه شد که فهمیدم غزل غزل به درازا کشید حرف من و... |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 12:43 توسط غریبه |
|
|
چنان انداختی از سکه ی بازار نامم را که حتی مادرم پاسخ نمی گوید سلامم را تو رفتی و ندیدی شهر با "سنگین" نگاه خود چگونه خرد کرد آیینه های احترامم را سواری نیست تا پیغام یاری بسپرم بر او کجا این باد خواهد برد٬ شعر ناتمامم را؟ برای دلخوشی هایم غزل گفتم و میدانم نمی گیرند بعد از من٬ غزلها٬ انتقامم را خودم هم خوب میدانم غزل ها را نمی خوانی سرودم بلکه بغضم نشکند در من٬ تمامم را به عکست زل زدم هر شب٬ فراموشت کنم٬ شاید... زدم زخمی به زخمی تا که یابم التیامم را... ***
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 11:18 توسط غریبه |
|
|
کجای عشق منی٬ مطلع خیالی من؟ هوای دست تو را کرده دست خالی من تو هم بیا به زمین خوردنم بخند... بخند... به خنده ی "تو" می ارزد شکسته بالی من! هنوز حق دلم نیست چشم ابری تو٬ دو قطره اشک بریزد به خشک سالی من؟ تو از تبار بلوری٬ تبار آینه ها... چه نسبتیست تو را با دل سفالی من؟؟ تو هم نقاب به صورت نزن که غیر از تو کسی شبیه خودش نیست در حوالی من من و تو لایق این اشتراک زیباییم "لبان لات تو و چشم لا ابالی من!!!" هوای دست تو را کرده دست خالی من کجای عشق منی مطلع خیالی من...؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم خرداد 1388ساعت 11:20 توسط غریبه |
|
|
گریه هایت٬ خنده هایت مسخره است حرفهای نا به جایت مسخره است اشک های تو برایم مضحک است شعرهای من برایت مسخره است فاصله یک یا دو لحظه لازم است فاصله تا بی نهایت! مسخره است گفته بودی در هوایی دیگری... اصلا این حال و هوایت مسخره است گفتی آیینت به عشق "آلوده" نیست دین و آیین و خدایت مسخره است جمله جمله عشق نوشاندی به من جمله هایت٬ جمله هایت مسخره است بیشتر از این برایت خوب نیست... حرفهایی که برایت مسخره است... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 10:5 توسط غریبه |
|
|
سلام ای شب ابر آشنای بارانی "نگاه پنجره ها" در شبی زمستانی *** به هر کجا بروی آسمان همین رنگ است چرا کنار غزلهای من نمی مانی؟ برای این که تو را بیشتر ببینم کاش دوباره عقربه ها را به چپ بگردانی *** کسی که فکر نمی کردم عاشقم باشد به روی گونه ام انداخت بوسه پنهانی خدای شعر های مرا در میان قافیه ها به چند واژه ی پوسیده کرد٬ زندانی و رفت و گفت به طعنه "وصال ممکن نیست" حقیقتیست که بهتر ز من تو می دانی!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:6 توسط غریبه |
|
|
باز باران با ترانه٬ نه! تگرگی وحشیانه می زند با مشت خود بر سقف این دیوانه خانه می زند تا ساعت شماطه دار کهنه ام را ناگهان بیدار سازد٬ باز فکری احمقانه!!! باد می کوبد خودش را بر تن لخت صنوبر برده قبلا رخت زردش را به زور تازیانه آخرین عکس تو را هم می سپارم دست آتش تا تو را در شعله هایش قاب گیرد٬ عاشقانه می کشم بر روی دستم تیغ و بعد از آن خداحا... می رسم با این غزل تا اوج مرگی شاعرانه می چکد خون چکه چکه روی بیت آخرینم "باز باران با ترانه٬ نه! تگرگی وحشیانه..."
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 10:25 توسط غریبه |
|
|
نمی خواهی مرا؟ باشد نگارم٬ پس خدا حافظ تو را دست غزلها می سپارم٬ پس خداحافظ مرا با غم رها کردی٬ برو عیبی ندارد٬ من تو را با عشق تنها میگذارم پس٬ خداحافظ زمستان می رود آری! مرا هم می برد با خود به جایی نا مشخص ای بهارم٬ پس خداحافظ تو در فالم نبودی٬ من تو را در فالم آوردم ولی حالا که پی بردی به کارم پس خداحافظ تو را تا آخرین بیتی که شد گفتم٬ ولی حالا برای چشم تو حرفی ندارم پس... خداحافظ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 12:41 توسط غریبه |
|
|
چگونه خاطره اش را به خاک بسپارم؟ هنوز هم که هنوز است دوستش دارم! هنوز هم که هنوز است خنده هایش را مرور می کنم از پشت دود سیگارم... هنوز عکس ترک خورده اش که تا خود صبح به ماه خیره شده٬ مانده روی دیوارم چگونه یک شبه روی تمام قافیه ها که پر شدند از او ٬ آه ٬ پای بگذارم؟ تمام وقت به شعرم دروغ می گفتم هنوز هم که هنوز است٬ دوستش دارم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 13:8 توسط غریبه |
|
او استکان چایی خود را نخورد و رفت عمر مرا به دست غزل ها سپرد و رفت گفتم بمان٬ نرو٬ قسم ات می دهم! ولی تنها به روی حرف خودش پا فشرد و رفت گفتم که صد شماره بمان تا ببینمت لجباز بود و تا عدد ده شمرد و رفت گفتم که "بی تو هیچم" و او گفت "بی" نه٬ "با"! در بیت آخرین غزلم دست برد و رفت! حتی به قدر چای هم ارزش...نه! بی خیال... او استکان چایی خود را نخورد و رفت
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 18:27 توسط غریبه |
|
|
بنویس از غم و از ما دو نفر در باران تا بخوانند غزل را دو نفر در باران کاش دیروز که با هم غزل آوار شدیم می نوشتیم که فردا دو نفر در باران عشق را با دو گل سرخ به هم می بخشند زیر مهتاب تماشا... دو نفر در باران چقدر فاصله افتاد میان من و آن «دو نفر بر لب دریا٬ دو نفر در باران»* پاک شد خاطره هامان همگی جز شعری که سرودند در اینجا دو نفر در باران و نوشتند به روی تن این پیر بلوط: بنویس از غم و از ما دو نفر در باران...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * این بیت تضمین شده از علی محمدی است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 13:40 توسط غریبه |
|
|
میخوانم از چشمی که اشکآلود خواهد شد از سیل اشکی که به زودی رود خواهد شد نیمه شب برفی "غم"٬ از آتتش "عشقم" که پیش پای صبح دم نابود خواهد شد می خوانم از سیگار بد فرجام "عمری" که در دست مرد غصه داری دود خواهد شد می خوانم از این امتحان سخت "تنهایی" از کودکی که باز هم مردود خواهد شد می خوانم از یک رد پا٬ یک عاشق دیگر ردی که در طوفان شن مفقود خواهد شد! می خوانم از یک شاعر تنها٬ که فریادش در بند چندین قافیه محدود خواهد شد...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 18:52 توسط غریبه |
|
|
اگر چه دل ز نگاهش به باد دارم من به چشمهاش هنوز اعتماد دارم من به مرده شهر غزل کرده اند تبعیدم به جرم اینکه به عشق اعتقاد دارم من هزار بار گسستم دوباره پیوستم چه چاره است؟ به او اعتیاد دارم من به روی تخته سیاه دلش نوشت ٬ نیا! هزار حیف دلی بی سواد دارم من مخواه پرده ز اسرار خویش بردارم که خاطرات نگفته زیاد دارم من... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 11:55 توسط غریبه |
|
دوباره فندک و برف و منو پک سیگار نگاه سرخ منو٬ بی تحرک سیگار از آن شبی که تو رفتی لبان سردم را نشانده ام به لب سرخ و نازک سیگار هنوز «داغ» جدایی به روی دستم هست همان که سوخت پس از تو با نوک سیگار! نه چتر دارم و نه یک کلاه پشمی و نه... تمام دلخوشیم فندک و پک سیگار نخواهی آمد و سیگار من تمام شده است! تو فکر مرد دگر٬ من٬ تدارک سیگار...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 14:3 توسط غریبه |
|
|
شب گوشه ای به ناچار٬ سیگار پشت سیگار این جان خسته هر شب جان کندنش غریزیست لعنت به این خود آزار٬ سیگار پشت سیگار دستان خونی من ٬ قاب شکسته ی تو کوبیدمش به دیوار٬ سیگار پشت سیگار هر قدر بار غم را بر دوش می کشم من پایان ندارد انگار٬ سیگار پشت سیگار با ناله های سردم پیچید سخت در هم آوای سرد گیتار٬ سیگار پشت سیگار در دور و در تسلسل روز و شب مکرر تکرار پشت تکرار٬ سیگار پشت سیگار |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 16:40 توسط غریبه |
|
|
خسته ام از بس که کردم بر دو راهی زندگی گاه مشغولم به فکر مرگ گاهی زندگی طاقت مرداب بودن را ندارم پس مخواه سالهای سال با تصویر ماهی زندگی دختر خورشیدی و من برگه ای از خاطرات کی کنی با من در این بی سر پناهی زندگی؟ رفتی و من ماندم و یک کوله بار از آرزو فکر از سر گیری درد و تباهی٬ زندگی دیدم از امواج بر روی سواحل رد پاست پس هنوز امید مانده بهر ماهی زندگی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 15:54 توسط غریبه |
|
گودال قتلگاه پر از بوی سیب بود تنها تر از مسیح کسی بر صلیب بود آوای زنگ قافله ی غم که محو گشت تصویر دشت غرق به خون دل فریب بود خور شید با تمام غرورش٬ غروب کرد دیگر غریب تر ز غریبی٬ غریب بود بعد از تمام گرمی بی حد و حصر روز باران گرفت٬ قلب خدا بی شکیب بود چشمان ابر خیس تباکی و بر لبش جا پای گرم ناله ی "امن یجیب" بود چون روز خلقتش که خدا بود و او و بس گویی دوباره وقت وصال حبیب بود آرام پر گشوده و عالم تمام بُهت آری عروج خاک بر افلاک عجیب بود مصلوب با صلیب ره آسمان زدند تنها به جای مانده همان بوی سیب بود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم دی 1387ساعت 13:48 توسط غریبه |
|
|
کاش بین من و تو خنده تفاهم می شد کاش لبهای تو یک لحظه تبسم می شد کاش دریا کمی از درد مرا می فهمید شب که با موج غمش غرق تلاطم می شد کاش باران ز سر مهر و محبت می شست اشکهایی که میان غزلم گم می شد کاش می شد که در این راه بفهمد آتش با نگاهش چه تبی قسمت هیزم می شد! کاش مهتاب خبر داشت که مرداب شبی سینه اش منزل دلسنگی مردم می شد کاش این ثانیه ها در پی هم می مردند تا که لبخند تو همرنگ تداوم می شد |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم دی 1387ساعت 13:38 توسط غریبه |
|
وقتی دلم در حسرتش می سوخت٬ خندیدم ققنوس بودن را که می آموخت٬ خندیدم وقتی نگاهش را ز من دزدید٬ آزردم وقتی به هر قیمت به من نفروخت٬ خندیدم با گریه کاری بر نمی آمد ز دستانم دیدم که باید سینه را افروخت٬ خندیدم وقتی که با غم٬ سرنوشتم را به هم آمیخت تقدیر من را چون سیه می دوخت خندیدم! یک عمر عشقم را به پایش ریختم٬حالا دیدم که باید عشق را اندوخت٬خندیدم! بعد از تمام ماجرا شاد که فهمیدم بیهوده دل در حسرتش می سوخت٬ خندیدم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم دی 1387ساعت 13:32 توسط غریبه |
|
|
كار من بي تو شده گريه و زاري تا صبح غصه خوردن ز فراقت به كناري تا صبح آه افسوس كه ان لحظه تو در خوابي و من از سر شوق كنم نامه نگاري تا صبح خاطرت هست غروبي كه به تو دل بستم؟ آن شبم گشت همه لحظه شماری تا صبح در خيالم به كنارم بنشستي و گذشت شام هجران همه در باده گساري تا صبح "تا خود صبح برايم تو غزل مي گويي؟!" تو بپرسيدي و من گفتمت آري ! تا صبح! حال رفتي و دلم باغ پريشان حاليست چشم هم در غم تو ابر بهاري تا صبح شرط ميبندمت اي چشم كه مي خشكاني دشت دامان مرا گر كه نباري تا صبح... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم دی 1387ساعت 13:22 توسط غریبه |
|
|
هر داغ كه چون لاله به دل بنشانم تقديم به آنكه عاشقش مي مانم هر شعر و ترانه اي كه من مي خوانم تقديم به آنكه عاشقش مي مانم هر چند كه رفت و زاريم بيهوده است هر چند كه پا فشاريم بيهوده است هر لحظه كز عمر بي رخش بستانم تقديم به آنكه عاشقش مي مانم ناگاه خزان رسيد و گلدان پژمرد دستان خزان تك تك گلهايم برد تك شاخه گلي كه مانده در دستانم تقديم به آنكه عاشقش مي مانم گر سجده كنان باخته ام عمرم را درپاي الهه هاي سنگي اما هر سجده ي مستانه ي بر جانانم تقديم به آنكه عاشقش مي مانم مرگ ار گرهي در سر اين راه شود دستان من از زلف تو كوتاه شود در كوچه طنين صوت الرحمنم تقديم به آنكه عاشقش مي مانم |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم دی 1387ساعت 13:21 توسط غریبه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
عاشق شدم...
سوختم... تموم شدم... |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
عاشقانه سیاه شعر مذهبی |
| پیوندها |
|
سیما نوذری علی محمدی حامد عسكري محمد مهدي سيار وبلاگ شعر دانشگاه بهروز آورزمان |
|
RSS
|
<-BlogDescription-> <-PostContent->
ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ <-PostDate-> توسط <-PostAuthor->
<-BlogCustomHtml->
|